من یه دختر ۱۶ سالم
حقیقتش دیشب ساعت۱۱مثلا رفتم بخوابم ولی تا ساعت۱و ۴۰دقیقه همش داشتم گریه میکردم و حالم بد بود
خودمم دقیق نمیدونم چرا
امروزم همینطورم حتی الان
احساس میکنم به جایی که هستم تعلق ندارم اژ طرفی دوستامو میبینم
آدمای شاد و برونگرا و بی دغده ای که تنها نگرانیشون اینه که لبوبو یا آیفون۱۶بخرن
ولی من اینجا....
دارم خیلی بزرگتر از سنم میفهمم الان شبیه یه دختر ۲۸ساله هستم که حس میکنم تا الان زندگیم پوچ و بی معنی بوده دلم میخواست پسر بودم الان که دلم گرفته با آزادی کامل برم یه گوشه تو خیابون خلوت کنم با خودم
ولی نه پسرم نه پولدار
از کجا شروع کنم چی بگم
الان من اینجا روی تخت دارم اینو با یه گوشیی شیائومی معمولی مینویسم و بغض دارم
یکی دیگه توی قصر باباش داره با گوشی آیفون۱۶پرومکسش برای دوست پسرش پیام میده(دیدم که میگم) الان همسن منه بازیگر هست هم شهرتشو داره هم پولشو استرس هیچی نداره
حالا من تو این سن با وجود اینکه دخترم میخوام هرطور شده یه پولی بدست بیارم دارم ترید یاد میگیرم که میبینم به هیچ دردی نمیخوره ناامید شدم از همه چی
نمیتونم حسمو خوب بیان کنم
ولی فکرکنم بفهمین چی میگم
یا اون دختره هر روز با یکی میره بیرون اونوقت من تو این سن حتی حوصله دوستامم ندارم و باهاشون نمیرم بیرون (چون همشون دغدغه های الکی دارن)
احساس میکنم هیچکس درکم نمیکنه
دیشب فقط میخواستم یکی بغلم کنه بگه همه چی درست میشه خیلی گریه کردم