درباره زندگی قبلیم هست :
دوران سخت حدایی رو تجربه کردم
دل کندن سخت بود برام
وقتی حتی بدونی بدردت نمیخوره از هر نظر
بی ثمر بود اون زندگی
نمی تونستم قبول کنم این بده اگر می موند : که موندنش مساوی با اه حسرت بچه یود و مشکل شدید داشت ناباروری داشت
دست پیش گرفت پس نیفته
وهمه اینا وحکمت بود حدایی م
اماااا سخت بود داغش وهم اینکه تا جایگزین نشده بود
زخمم خوب نشد زخم حس فربانی شدن
طرد شدن زندگی خراب شدم
ولو سه سال همش زندگی کنی
بگه نمیخوامت
راحت..
[وباز بار سومم ازدواج کرد همون سالی که من ازدواج مجدد کردم
سال ۱۴۰۱[
وقتی همچیت اون بشه شوهرت باشه بت بسازی ازش
بعد اون همه مجردی ازدواج کنی با این
منظورم قبولش کردم همچوره
وچقدر بزرگش کرد
خودشیفته مسافرتی زبون باز
مرد کامل مستقل و خودش تصمیم بگیزه
بهت نخوره قیافه وسنی بزرگ تر و حتی بیشتر از ۱۱سال ازت بزرگ باشه به لحاظ شکشته شدنش
ولی فوت کرد پیارسال ۵۰ سالگی