فقط خسته و دل شکستم عزیزم بخاطر حرفای قشنگت ممنونم گلم ... اون کاربری که میگه کارما من هرگز ستمی نکر ...
قربونت عزیز... آره حسش مزخرفه... چیزیه ک عادی شده تو جامعه.. آقایونی ک بی تعهد شدن. توجهی ب طرف مقابل ندارن.. یکی میگفت وقتی شرایط زندگی سخت میشه رابطه بین طرفین خراب میشه آقایون بجای درست کردن رابطه میرن رابطه جدید تشکیل میدن... ی نکته هس شما گفتی دخترش... ازدواج دوم... حتما پیش ی مشاوره برو اگه شرایطش هس.. خودتو عذاب نده
باید دلش می شکست،دلم خودمم شکست، من سرکار می رفتم، یک روز یک مراجعه کننده داشتیم که بسیار متین و با وقار بود تو رفت و آمدهاش به مطب بهش علاقه مند شدم...تا اینکه یه روز
تا اینکه یک روز خیلی کلافه شدم و با خودم گفتم مرگ یکبار شیون هم یکبار بذار بهش بگم دوسش دارم و اگر راضی بود باهم ازدواج کنیم این یک روزی که ازش حرف می زنم یکسال بود یکسال گذشت تا این تصمیم رو گرفتم ... تا اینکه
تا اینکه مشخصاتش رو از روی پرونده های پزشکیش برداشتم و بهش پیام دادم، اونم پیامم رو خوند و گفت خانم فلان حقیقتش منم به شما علاقه مند شده بودم ( همکارمم تو مطب فهمیده بود که بنده خدا بهم حس داره از نگاهش) ولی این ازدواج شدنی نیست
گفتم چرا ؟؟؟ گفت چون من همسر دارم ، علت اینکه به خودم اجازه دادم شما رو دوست داشته باشم این بود که همسرم ماه هاست منو ترک کرده ولی من هیچ وقت نخواستم طلاقش بدم و همیشه خواستم زندگیم رو بسازم بخاطر تنها فرزندی که دارم. این رو که بهم گفت برای همیشه ازش خداحافظی کردم و تمام.چون منم نمی تونستم دیگه به این حسم ادامه بدم و هیچ وقت نمی تونم به خودم اجازه بدم بخاطر خودخواهی های خودم زندگی یک زن دیگه رو نابود کنم.و از همه مهمتر من پرس و جو کرده بودم اون آقا مجرده جا خوردم فهمیدم زن داشته وگرنه به خودم اجازه عشق نمی دادم.واسه همین باید دل هر دومون می شکست
آره همین، بقیه خواستگار معمولی بودن که حتی به دید و بازدید نمی رسید تنها کسی که عاشقش بودم و واقعا خبر نداشتم که خانواده داره اون آقا بود که از قضا اونم منو دوست داشته و من خبر نداشتم.... همیشه اون حس رو دوست داشتم و الان که ازدواج کردم و از ازدواجم ده سال میگذره و تو زندگیم چیزی به اسم محبت ندیدم و چیزی جز خیانت ندیدم بیشتر این فکر میاد سراغم و عذابم می ده ... دلم واقعا شکسته