سلام دوستان
الان یادم اومد گفتم بهتون بگم
سال ۹۳ بود
من دانشگاه راه دوری قبول شدم که خوابگاه میموندم
سال اول دانشگام بود و من به شدت از تنها جایی رفتن واهمه داشتم بخاطر همین تصمیم گرفته بودم دانشگاه راه دور برم تا کمی مستقل بشم…
همون ترم اول دانشگاه برا راهیان نور اسم نویسی میکردن
چون نزدیک عید بود به هر دوستی که گفتم بریم
بچه ها گفتن چون نزدیک عیده میخوایم بریم خونه هامون و نمیتونیم بیایم
با اینکه اگه ثبت نام میکردم باید تا جنوب رو تنها میرفتم و با کسایی که نمیشناختم هم سفر میشدم اما به دلم افتاده بود که برم و ثبت نام کردم
این قضیه ثبت نامم گذشت
تا اینکه یک روز تو اتاق چهارنفرمون نشسته بودیم شام میخوردیم
من پشتم به در ورودی اتاق بود
یه نفر در اتاق رو زد گفت بچه ها شما،(اسم منو گفت)تو این اتاق دارین؟
خودم برگشتم گفتم خودمم
دختره رو نمیشناختم
دختره ترم اخر الهیات بود از سیستان بلوچستان
دختره اومد اتاق و بغلم کرد و شروع به گریه کرد
گفتم چی شده
گفت منم تو رو نمیشناختم اما یه شب تو خواب دیدمت
جلوی در خوابگاه بودی دیدم یه ماشینی رو برداشتی منم تو اون ماشین بودم
تو گریه میکردی میگفتی باید برم هویزه شهید محمود صالح زاده منتظرمه
میگه رفتی و اونجا شهیدو دیدی…
خلاصه منم احساسی شدم گفتم پس طلبیده
ما رفتیم منطقه های عملیاتی زیادی رو میچرخیدیم
یه شبم تو هویزه موندیم
صبح سوار اتوبوس شدم قبل اینکه اتوبوس حرکت کنه
دختره اومدم پیشم
گفت که برو فلان جا من مزار شهید محمود صالح زاده رو پیدا کردم…
دوستان لحظه اخر من رفتم پیش شهید
یه شهید ۱۵ ساله ای بود
جالب این بود که مناطق عملیاتی زیاد بود و این شهید جز شهید های معروف هم نبود
اما دقیقا تو همون لوکیشن با همون اسم و فامیلی منتظرم بود…
الان یکدفعه یادش افتادم
به نظرتون دلیل خواستنم از طرف اون شهید چی بوده؟
هیچ وقت نتونستم بفهمم دلیل خواستنشو
اینم بگم وقتی به مزارش رسیدم حس کردم باهاش حس نزدیکی دارم😢