زمانیکه سرباز بودم تو کردستان بودم
یک شب داشتم نگهبانی میدادم که یک گربه ی سیاه اومد توی برجک و اینکه زمستون بود و برف شدید اومده بود و من نشسته بودم تو برجک
این گربه اومد به من خیره شد طوریکه مستقیم تو چشمام نگاه میکرد و تکون نمیخورد بعد یک دقیقه بهش گفتم چخه
چته اینطور نگار میکنی تخم سگ؟؟گفت تخم سگ خودتی و غیب شد