من تو عقدم.
پدر شوهر و مادر شوهرم رفتن مسافرت.
قبلش ما مسافرت بودیم تنهایی. من تو این مسافرت و این یک روزی که برگشتیم و خونشون بودیم، غذاهام بد شده بود.
در صورتی که قبلا من براش خیلی خوب غذا درست میکردم و تعریفم میکرد.
الان برای جبران براش قرمه سبزی درست کردم گفتم من امروز میرم حرم لطف میکنی بیای دنبالم برات قرمه سبزی خوشمزه هم درست کردم.
زنگ زد گفت حرم چه خبره میخوای چیکار کنی؟ گفتم هیچی همینجوری میخوام برم. گفت آره برو اونجا به خونه ما نزدیک ترم هست من تا خونه خودتون نمیام دنبالت.
گفتم مامانم گفته بهت زنگ بزنم که بیای اینجا. گفت من نمیام.
یهو گفت چی خوردی؟ گفتم هیچی. گفت پس چرا گفتی غذا برات درست کردم؟ گفتم برای شب درست کردم گفت چرا مثل آدم نمیگی؟ یهو صدام بلند شد و گفتم من بهت گفتم تو مثل آدم نفهمیدی.
بقیشو پایین میگم.