دوستان من 8 سال هست ازدواج کردم از اوایل ازدواج متوجه شدم همسرم خیلی از کاراش از روی عقل و منطق نیست بدهی های زیاد بالا میاورد قمار میکرد کل سهم الارث پدریشو تو قمار باخت ذره ذره و هزاران مشکل دیگه که بعدها متوجه شدم بیماری روانی داره و دوقطبی هست یعنی دکترا تایید کردن بیشتر از یک ماه تو بیمارستان اعصاب روان بستری بود...خلاصه هربار خواستم طلاق بگیرم اومد به دست و پام افتاد گریه کرد که دیگه آدم سابق نیستم و عوض شدم.تا اینکه سر بدهیاش که به زندان افتاد اومدم خونه ی پدرم برای طلاق...راضیش کردیم به زور که بیاد طلاق توافقی بگیریم تموم بشه بره.جلسات مشاوره رو رفته بودیم وقت دادگاهمون بود که شب روزی که دادگاه داشتیم فوت کرد...خیلی ناراحتم براش با اینکه خیییلی اذیتم کرده بود و عذاب کشیده بودم از دستش چاره ای به جز طلاق برام نزاشته بود بمونه... الانم از فکرم بیرون نمیره اصلا یاد حرفایی که باهم بودیم میفتم که همیشه بهم میگف:اگه تو یه روز نباشی پیشم من این زندگیو نمیخوام و بدون تو میمیرم و حتی نمیخوام یک روز بدون تو تو این دنیا زنده باشم...
بنظر شما چیکار کنم دلم آروم بگیره?ناراحتم به خاطر سرنوشتی که داشتیم به خاطر اینکه خوشبختی هیچوقت سهممون نشد تو زندگی
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.