سلام من خونه مادر شوهرم بودم و گوشیم زنگ خورد رفتم اتاق تو حیاطی مادر شوهرم حرف بزنم با گوشی دختر داییم بود واینکه مادرشوهرم از بیمارستان مرخص شده بود و من خودم صبح بلند شدم رفتم پیشش کاراشو کنم ناهار براش گذاشتم من موقعه ای که داشتم با گوشی حرف میزدم اصلا این نمیتونست راه بره تازه عمل کرده بود بدو بدو انگار دزد گرفته اومد تو اتاق ببینه من چ کار میکنم من موندم همینطوری بعد بیمارستان که بود دختراش گفتن باهم بریم دوتایی وایستیم پیشش و دوتایی بودیم وقتی اومدیم خونه شوهرم گفت خسته نباشید خسته شدی خواهر شوهر کوچیکم برگشت گفت چه کار کردید مگه کوه کندید همش نشسته بودن دیگه بعد مادر شوهرم جلو کل فامیلش گفت وظیفه عروس هست به مادر شوهر برسه نه دختر من اصلا موندم واقعاً حالم بده