واقعا بگم خودم هم هنوز نمی دونم چی شد باورت می شه
ببین ما شبش کلی حرف زدیم قربون صدقه ام رفت
قرارشد بره کت شلوار چه مدلی بگیره
من چی بپوشم
واسه خواستگاری
ببین همه چی خوب بود
اون رفت بخوابه صبح می خواست بره سرکار
من نتونستم هرکاری کردم خوابم نبرد
استرس داشتم می ترسیدم بابام قبول نکنه
همش فکر وخیال کردم تا صبح
تا صبح خوابم نبرد
من فقط ساعت ۱۲ تو یه برنامه رفتم که نباید می رفتم
من فقط رفتم ببینم اون رفته یا نه
می خواستم مطمئن بشم خیالم راحت بشه بخدا
بعدش پاک کردم برنامه رو
من ساعت ۵ صبح می دونستم بیدار می شه بهش پیام دادم
حالش رو پرسیدم
خیلی خوب باهم حرف زدیم
رفت سرکار
ساعت ۴ دیدم پیام داد
عصبی بود
که چرا رفتی اونجا
تا صبح داشتی با پسر حرف می زدی
خیانت
ابن حرفا
هرچی زنگ زدم توضیح بدم جواب نداد پیام دادم جواب نداد
خلاصه آخرش بهت بگم برگشت به من گفت بستری ام کردن بخاطر فشار عصبی
از من ناراحت بود
ولی می خواست قطع کنه گفت فعلا خدافظ
وقتی گفت فعلا خیالم راحت شد یکم که تموم نشده
ولی الان چند روزه بی خبرم ازش
نمی دونم واقعا چیکارکنم
دیگه زنگ که نمی زنم با پیام
ولی همش منتظر زنگم
نمی دونم چیکارکنم
نمی دونم تموم شده همه چی یا نه