
«فلسفهی ملال» نوشتهی لارس اسونسن دربارهی یکی از حسهایی حرف میزنه که تقریباً همهمون تجربهش میکنیم، ولی خیلی وقتها جدی نمیگیریمش: ملال.
اون حسی که وقتی وسط یه روز بیهدف، تو ترافیک، تو یه مهمونی خستهکننده یا حتی بعضی وقتا وسط شلوغیهای زندگی به سراغت میاد و یه جور بیمعنایی با خودش میاره.
اسونسن سعی کرده این ملال رو از زاویههای مختلف بررسی کنه. میگه ما با سه مدل ملال سر و کار داریم:
یه وقتایی ملال موقتیه، مثلا وقتی یه فیلم مزخرف میبینیم.
یه وقتایی کل زندگی رو دربرمیگیره و آدم حس میکنه هیچ چیز ارزشی نداره.
و یه جور ملال هم هست که انگار از درون میجوشه، بیاینکه بدونی دلیلش چیه.
از نگاه اسونسن، دنیای امروز، با همهی سرگرمیها و شبکههای اجتماعی و چیزایی که ظاهراً قراره حواسمون رو پرت کنن، بیشتر از هر زمان دیگهای ملالزده شده. چون آدمها معنای زندگی رو گم کردن و مدام دارن خودشون رو با چیزهای سطحی سرگرم میکنن.
نویسنده جاهایی به حرفهای فیلسوفایی مثل کییرکگور، نیچه و هایدگر هم سر میزنه و میگه اونا هم دربارهی این احساس حرف زده بودن، ولی این روزا مسئله از قبل هم جدیتر شده.
چیزی که کتاب میخواد بگه اینه که ملال فقط یه حس بد و بیخاصیت نیست. گاهی میتونه آلارمی باشه که بهمون بگه یه جای کار میلنگه و باید یه کاری کنیم. شاید بشه گفت ملال اون موقعی خطرناکه که فقط ازش فرار کنیم، ولی اگه بهش گوش بدیم، ممکنه راهی برای معنا پیدا کنیم.
نکات مثبت:
زبان کتاب نسبتاً ساده و قابلفهمه.
موضوعش جذابه و کمتر فیلسوفی به این شکل مستقل دربارش نوشته.
دیدگاه بینرشتهای داره و از فلسفه و روانشناسی و حتی ادبیات کمک میگیره.
ایرادات:
به موضوع مهم شبکههای اجتماعی و فرهنگ دیجیتال که این روزا ملالسازهای جدی هستن، کمتر پرداخته.
گاهی حرفاش دور خودش میچرخه و بعضی فصلها میشه گفت کشدار شده.
در نگاه کلی:
کتاب برای کسی که میخواد از زاویهی فلسفی و انسانی به حال و هوای درونی خودش و آدمهای دور و برش نگاه کنه، انتخاب خوبیه.
هم به آدم یادآوری میکنه که ملال یه حس ساده نیست و هم نشون میده شاید بشه از دل همین ملال، یه جور بازبینی در سبک زندگی و اولویتهامون پیدا کرد.
پ.ن: نوشتههای بالا برداشت شخصی من از کتاب بود. من این کتاب رو چندین بار خوندم و هر بار بیشتر از قبل دوسش داشتم. ترجمهای که در عکس هست، ترجمهی بسیار خوبیه.