فکر کنم انقدر اینجا داستان زندگیمو تعریف کردم دیگه اکثرا بدونن
بابام وقتی من و داداشم بچه بودیم ی زن صیغه میکنه و مارو ترک میکنه تا بعدش دوباره پیداش میشه مامانم طلاق میگیره و ازدواج میکنه دوباره باهاش و..دوباره بازنه اشتی میکنه در ازاش ی خونه و زمین و کلی پول ب زنه میده تا دوباره برگرده حالا اینکه خلاصش بود شما این وسط فکرکنید ماچقدر دعوا کردیم تحقیر شدیم حرف شنیدم خلاصه با کلی بدبختی و چاله و چوله بزرگ شدیم
و بد ماجرا اینجاست بابای من بد کلی خوش گذرونی بااون خانوم و پول ریختن ب سرتا پاش دست از پا دراز تر با بدنی ذلیل و جیب کاملااا بی پول و ی دنیا بدبختی برگشته پیش ما😐😐😐 و حالا مامانم ک ی شخصیت ضعیف و وابسته داره از این موضوع خیلی خوشحاله همین مامانمم ک از بچگی وقتی من هیچی حالیم نبود از خصوصی ترین مسایل شخصیش با بابام حتی بگم از اینکه تو تخت خوابش چی گذشته رو برامن تعریف میکرد و گوشمو پر میکرد حالا ک من از بابام متنفرم میگم. نمیخوام ببینمش مامانم پاچه خواری بابامو میکنه ب من جلو اون توهین میکنه تا مثلا بگه اگه اخلاقش با توبده من چیزی نگفتم من دارم ادبش میکنم