دیشب عروسی دختر عمم بود هی میگفتم بریم بریم در حالیکه مراسم هنوز تموم نشده بود منم دوست داشتم وایسم . همه ی فامیلا هم وایساده بودن. هم خواب بعدازظهرشو کرده بود.هم اینکه شغلش آزاده ساعت ۹میره مغازش. اونجا موقع رفتن تو حیاط هی گفتو گفت منم عصبانی شدم گفتم انقدر در گوش من نگو بریم بریم الان میریم دیگه.
تا حرفم بهش میزنی قهر میکنه.
برای فامیلای خودش تا لحظه ی آخر وایمیسه.