واقعا اینقدر که نگران مادرمم نگران هیچی نیستم
ای کاش پدرم سر عقل بیاد
خودش هم تو عذاب از تنهایی از اینکه تو مشکلاتش دیگه کسی و نداره و باید خودش از پسش بربیاد ولی بازم ادامه میده
گاهی فک میکنم چقدر از پدرم متنفرم
تمام کودکیم به ترس و وحشت گذشت
وقتی میاد تو خونه همه متواری میشن حس امنیت نمیده بهم
خودش رو هم با کاراش تنها میکنه
به هیچ صراطی هم مستقیم نیس که حداقل از مشاوری کمک بگیره خودشو علامه دهر میبینه 🤦♀️
ببخشید طولانی شد یهو همه صداهای ذهنم ریخت بیرون