چندوقت پیش دیوار حیاطمون رو می ساختن چندتا کارگر،داشتم صبحانه آماده می کردم براشون.مرباهم میزاشتم براشون.در شیشه مربا رو میخواستم بازکنم،تَهِ شیشه یهو تودستم شکست.دستاموشستم خورده شیشه هایی که قاطی مربا شده بود با دست جدا کردم .بادقت نگاه کردم که چیزی از خورده شیشه ها نمونده باشه توش😕.صبحانه رو بردم.همسرم هم چون گند اخلاقیش اون موقع ها خیییییییلی بیشتر بود،از ترسم چیزی بهش نگفتم.فکرکردم که دیگه مربا چیزی توش نیست که!!!
یهو دیدم همسرم بایه قیافه ی اینطوری😈😠😠😠😈😈😈اومد خونه.
گفت یکی از کارگرا خورده شیشه از دهنش درآورد.این چیه؟؟😲😠😠😠😈😈😈
با ترس و لرز بهش گفتم 😨😨😨😨😳😳بس که اخلاقت سگیه از ترسم چیزی بهت نگفتم
ولی فکر می کردم مربا دیگه چیزی نداره😊