بعد از دانشگاه با دوستم رفتيم كافه برگشتني چون بارون ميومد گفتيم يكم پياده بريم قدم بزنيم بارون با شدت ميومد هيچ كس تو خيابون نبود فقط يه پسره قد بلند جلومون بود دوستم هي به به چه چه ميكرد اخرشم رفت تو كوچه و اون اقا قد بلنده هم اومد بد دوستم رفت پيشش برگشت گفت ظاهرا از تو خوشش اومده منم كه رفته بودم تو نقش حسااابي😁
دوستم كاملا دپ شده بود اونم گفت بارون شديده من ميرسونمتون بدم تا خونمون رسوندم فرداش ازم خاستگاري كرد دوستم كلا بام قطع رابطه كرد با اين كه صميمي ترين بوديم باهم!
٣ ماه بدشم خاستگاري رسمي و مخالفتاي خانواده ي من اووووف با كلي بد بختي ازدواج كرد