2777
2789
عنوان

زندگی پس از زندگی رو قبول دارین⁉️

| مشاهده متن کامل بحث + 4012 بازدید | 201 پست
یه چیزایی هم. میگه اجازه ندارم بگم

ممنون که وقت گذاشتید

خدا رو شکر که برگشتن .تنشون سالم 

تو خصوصی هم نمیشه گفت 

درمورد چیه؟

«حسادت، زنگ خطر نیازهای نادیده‌گرفته‌شده‌ی ماست؛ نه گواه بدی ما، نه گواه بدی طرف مقابل، بلکه نشانی از بخش‌هایی درون ما که هنوز صدای کافی نداشتن

 فکر هم نکن    خیلی حجاب محکمی داشتا نه ما همه  چادری و محجبه ولی من اعتقاد به این جریان نداشتم خواهر زادم هم طبق روز و مد  کاشت ناخون مژه و اینا  مرتب داشت  تا قبل ای جریان

 بخند شاید فردایی نباشد

ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.

من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.

این شمارش: ۰۲۱۲۴۵۰۱۰۰۰

اینم لینک دریافت نوبت ویزیت آنلاین رایگان

ممنون که وقت گذاشتیدخدا رو شکر که برگشتن .تنشون سالم تو خصوصی هم نمیشه گفت درمورد چیه؟

    ببین. مثلا   شب اول داداش بزذگ من شهید شده  بهش میگه دایی اینجا بشین. پیش مامان جون و اون یکی داداشم که فوت شده اسم میاره 

 من مهمان دارم 

هیچ کس از ما خبر نداشتیم. که بابتم شبانه رفته سر خاک داداشم واسطه قرارش داده که. خواهر زادم برگرده. تنها رفته   و. همسایمون 

 بعد   که هوشیار شدگفت اقا جون شب که رفتی  پیش دایی. اومد استقبالت گفت مهمون عزیزی دارم وقتی برگشت گفت برو نمون  جات اینجا نیست   بابام   گریه کرد گفت اره من بودم

یا میگم دلم برا امام رضا تنگ شده  بر چشم بهم زدنی   تو حرم میبنه خودشو   اونجا میگه نذر میکنم. خوب بشم  مادر شوهرم و پدر شوهرم بفرستم پابوست یهو یه پیرمرد   با لباس سفید و   میاد میگه حاجتت رو دادم نذرت فراموشت نشه ها😭😭😭😭

 بخند شاید فردایی نباشد
ببین. مثلا شب اول داداش بزذگ من شهید شده بهش میگه دایی اینجا بشین. پیش مامان جون و اون یکی داداشم ...

خدا حفظشون کنه 

ممنون که گفتین

«حسادت، زنگ خطر نیازهای نادیده‌گرفته‌شده‌ی ماست؛ نه گواه بدی ما، نه گواه بدی طرف مقابل، بلکه نشانی از بخش‌هایی درون ما که هنوز صدای کافی نداشتن

میشه تعریف کنید؟

سآل ۹۵ ی بیماری بد داشتم.

دکتر گفته بود اکه دوباره بیهوش بشم میرم توی کما و مرگ.

شب آخر بود حالم بد شد، داشتم دوباره بیهوش میشدم،

واسه آخرین بار نگاه مادرم کردم رو تختم چشامو بستم، اشهدمو خوندم، گریه کردم، ب خدا گفتم میدونم لحظه آخره فقط منو ببخش‌


اون موقع هنوز توبه نکرده بودم و غرق گناه و دوست پسر های زیادی بودم...


توی همون حال چشام بسته شد، یهو دیدم وسط یه سرزمین عرب هستم، جلوم ی امامزاده بود، از آسمون ی ندایی اومد ک این جوان ،سرور شهدای اهل بهشته،  نفهمیدم کی رو میگه، یعد ب خودم اومدم دیدم جلوی ضریح ایستادم شهید محسن حججی کنار استاده دستمو گرفته، گفت وقتشه بیا با هم بریم، منم گفتم خیلی دوس دارم بیام اما مادرم طاقت مزگ منو نداره،  بعد بهم خندید و دستمو ول کرد و غیب شد، ناگهان قفل های ضریح باز شد ک دیدم سز مزار حضرت زیتبم، در واقع سوریه بددم...



بعد اون چشمام باز،کردم و شفا گرفتم 💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔

سآل ۹۵ ی بیماری بد داشتم.دکتر گفته بود اکه دوباره بیهوش بشم میرم توی کما و مرگ.شب آخر بود حالم بد شد ...

خدارو شکر که حالتون خوبه

«حسادت، زنگ خطر نیازهای نادیده‌گرفته‌شده‌ی ماست؛ نه گواه بدی ما، نه گواه بدی طرف مقابل، بلکه نشانی از بخش‌هایی درون ما که هنوز صدای کافی نداشتن

2790
2778
2791
2779
2792