سآل ۹۵ ی بیماری بد داشتم.
دکتر گفته بود اکه دوباره بیهوش بشم میرم توی کما و مرگ.
شب آخر بود حالم بد شد، داشتم دوباره بیهوش میشدم،
واسه آخرین بار نگاه مادرم کردم رو تختم چشامو بستم، اشهدمو خوندم، گریه کردم، ب خدا گفتم میدونم لحظه آخره فقط منو ببخش
اون موقع هنوز توبه نکرده بودم و غرق گناه و دوست پسر های زیادی بودم...
توی همون حال چشام بسته شد، یهو دیدم وسط یه سرزمین عرب هستم، جلوم ی امامزاده بود، از آسمون ی ندایی اومد ک این جوان ،سرور شهدای اهل بهشته، نفهمیدم کی رو میگه، یعد ب خودم اومدم دیدم جلوی ضریح ایستادم شهید محسن حججی کنار استاده دستمو گرفته، گفت وقتشه بیا با هم بریم، منم گفتم خیلی دوس دارم بیام اما مادرم طاقت مزگ منو نداره، بعد بهم خندید و دستمو ول کرد و غیب شد، ناگهان قفل های ضریح باز شد ک دیدم سز مزار حضرت زیتبم، در واقع سوریه بددم...
بعد اون چشمام باز،کردم و شفا گرفتم 💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔💔