بابای من خیلی ساده هست و اصلا تو بحر چیزای امروزی نیست
قضیه از این قراره که یه ماشینی دارن که میخوان بفروشنش
ماشین مال شخص خاصی نیست به نام مامانمه و هرکی از راه میرسه از پسرا و دامادا میاد ماشینو ورمیداره میره کاراشو میرسه.
بابای من خیلی از خلاف و تصادف و این چیزا میترسه.
یکی ماشینو میبره تا برگرده این نصف جون میشه از استرس که یا تصادف میکنه یا پلیس میگیره
کلا دوست داره به خودش استرس بده
حالا داداشم.ماشینو واسه فروش آگهیش میکنه تو برنامه دیوار
خلاصه هرروز کلی مشتری زنگ میزنن و بالاخره یکی قرار میزاره بیاد ببینه
به بابامم گفتن مشتری از اینترنت پیدا شده
بابا میره سرکوجه منتظر میمونه که اگه مشتری اومد راحت تر پیدا کنه