دیدمت آن سوی خیابان بودی زیر سقف شیرینی فروشی
شیرینی میخریدی آیا؟
باران میبارید لباس های من خیس بودند ساعتم خراب شلوارم پر از آب گل آلودی که زحمتش را ۲۰۶ کشید هنگام رفتن آن را پاشیده بود و دیدنت شد همان که شد که میگویند گوز بالای گوز
به تو هرگز نگفتم ولی از دور مثل همین دیروز که آنسوی خیابان بودی دوست میداشتم همین قدر دور همین قدر نزدیک
به گمانم دیگر برایم تمام شده است هم تو هم هرآنچه به تو مربوط است
دیگر وقتی مادرت را میبینم دست وپایم گم نمیشود
وقتی برادر زاده ات را میبینم به او شکلات نمیدهم گاهی حتی یادم میرود به آن بچه بانمک لبخند بزنم یعنی دیگر برای من هرآنچه که برای توست مهم نیست
تو ناگهان به قلبمان سرزدی همینقدر ناگهانی رفته ای فقط رد پایی ماند ازتو برای من
همه اینا الکی بود 😆 از خودم درآوردم من اصلا همچین کسی نداشتم😂