من با دوتا بچه کوچیک تو خونه تنها بودم اول طوفان شدید شد بعد برق رفت داشتم به خودم دلداری میدادم نگران نباش الان طوفان بند میاد.پسرکوچیکمو خوابوندم به پسربزرگترم گفتم مامان رو مبل دراز بکش الان تموم میشه باد خودمم زانومو بغل کردم سرمو گذاشتم رو زانوم چشمام تازه گرم شده بود یهویه حسی بهم گفت اگر الان زلزله بیاد بادوتا بچه کوچیک چکارکنم.یهو خونمون صدای وحشتناکی داد و شروع کرد لرزیدن.فقط بچه هامو بغل کردم سه تایی جیغ میزدیم و خواهش میکردم از خدا که دیگه نیاد.انقدر گریه کردم تا شوهرم خودشو برسونه.همش میترسیدم شیرم خشک بشه😔
وقتی ترس تو نگاه بچه هامو دیدم دلم به حال بچه هایی که هرروز وبا صدای بمب و انفجار میگذرونن کباب شد