اینگار بی حسم اینگار برام مهم نیست
عین خیالم نیست شاید فقط بگم اخی
همین هیچیم نیست اینگار اصلا دل ندارم مثل سنگم
اگر ۱۰نفرم پیشم بمیرن برام مهم نیست
پسر برادرشوهرم۲۵سالش بود فوت کرد فقط شب اول یکم گریه کردم اونم برا مادرش وگرنه حسی نداشتم
پسرخاله ی مهربونم روزی که دفاع کرد و مدرک پزشکیشو گرفت همون روز تصادف کرد خالمم همین یه بچرو داشت
حتی یک قطره اشکم از چشمام نیومد
مادربزرگم جلو چشمم جون داد اصلا گریه نکردم بااینکه عاشقش بودم
دلتنگ داداشمم نمیشم دیگه حتی رو قبرشمنمیرم
نه دروغ چرا دلم لک زده براش😭
ولی حس میکنم دیگه هیچییی نمیتونه منو بشکنه هیچی
شاید مرگ تنها کسی بتونه باز قلبمو به درد بیاره فقط مادربزرگم باشه
ولی برا کوچیکترین چیز عادی گریه میکنم امروز حاضر بودم برا یه خوابیدن گریه کنم
ولی هزارنفر بمیرن برام مهم نیست
چرا اینطوری شدم زمان زیادیه داداشم فوت شده نزدیک۱۰ساله