امروز با پارتنرم با هم بودیم بعد این کلا غذا بهش نرسه عصبیه کلا
گشنه بود هیچی نخورده بود بعد یکساعت هم منتظر من بود چون دندون پزشکی بودم و چهار تا دندون درست کردم کل صورتمم بی حس
بعد داشتیم از خیابون من حواسم ب این بود ک اشنا نبینه بعد این همش میگ تو هی ترس داری اشنا نبینتت خب من میترسم نمیخام کسی از فامیلا ببینن منو
برا همین حواسم پرت بود بعد یهو میگ وسط جاده ، (انگار دارم با خر حرف میزنم)
من یجوری شدم اصن با این وجود اون طلب داشت
بعد اخر سر بهش دست هم ندادم چون چن نفر از همشهریا داشتن نگا میکردن اینم گفت ک دست رو هم حذف کردی کلا هیچی دیگ