ببین بابای خدابیامرز منم اینجوری بود یه دوستی داشت پولدار اومد برای پسرش اگر فامیلمون میفهمیدن حتما چندتا سکته ای داشتیم از حسادت بابام نداد گفت صداشم در نیارید یه مدتم باهم سرسنگین بودن
گذشت تا شوهر خاله ام شوهرمو معرفی کرد اصلا نپرسید چیکارست خانوادش کین اومدن خاستگاری دو روز بعد نامزد کردیم
بماند که اون پسر الان روسیه است
من منتظرم شوهرم بیاد بریم جگعه بازار تاپ بخوریم