اون شب که خوابیدم ادامه اون ماجرا رو دیدم..و همینطور شب های بعدش...تا همین اردیبهشت سال گذشته که با مرگم همه چیز تموم شد...:)
من اونجا تا حدود چهل و هفت سالگی زندگی کردم...بچه داشتم..همسر داشتم...و بدون یه خداحافظی درست همه چیز تموم شد... دلتنگی بدترین مسئله زندگیمه الآن...و بچه هام که دیگه هیچ راهی برای دوباره دیدنشون نیست...
ببین برای خارج از تهران که ویزیت آنلاین رایگان دارند، ولی اگه تهرانی و می تونی هزینه کنی حتماً یه نوبت از مرکز تندرستی دکتر گلشنی بگیر تا تمام مشکلات بدنت یکبار کامل چکاب بشه.
من خودم هم پای پرانتزی داشتم هم گردن درد ، همسرم هم کف پای صاف و کمردرد شدید داشت جفتمون با ورزش تخصصی و آبدرمانی الان خیلی بهتریم.
اونجا بعد از چندین سال زندگی دلیل اونجا بودنم رو اینطوری توضیح دادن که اونجا یک آدمی که به عنوان من زندگی می کرده به قتل می رسه و اطرافیان طی یک پروژه سعی می کنن کسی که مرده رو به زندگی برگردونن...این آزمایش مدتی بود که در آمریکا انجام می شد و هزینه سنگینی هم داشت...از اونجا که از مرگ اون آدم مدت زیادی گذشته بود،من که ورژن دیگه ای از اون توی یک دنیای دیگه بودم به بدن اون جذب شدم...
پزشکم توی اونجا آدم عجیبی بود..البته اگه می شد بهش گفت آدم...اون به من می گفت که من انسان نیستم و خودش هم نیست...به دلیل یه سری محتوای ژنی خاص...و توی مکتب دینی اون آدم و همکارها و بعضی دوستانش می گفتن که این مسئله بیشتر از ژنتیک زمینه متافیزیکی داره و روح ماست که انسانی نیست... نتونستم این رو بپذیرم ولی همه ی علائمی که اون پزشک بهم گفت رو الآن اینجا دارم...
نمی دونم ولی رفتار همه زننده بود و بقیه اش رو بخونید شاید متوجه بشید...
تا آخرش خوندم
خواهرم یه مدتی در مورد یه روشی حرف میزد که مثلاً تو خواب بری کلاس زبان بعدش فردا اون مطالب رو یاد گرفتی ولی میگفت تمرکز بالای میخواد که این روش رو انجام بدی میگفت درعین خیال واقعی هم هست و روت تاثیر میزاره میتونی یه زندگی دیگه هم داشته باشی احتمالا برای شما هم همینطوری بوده
اونجا باید تحت یک سری آزمایش می بودم و اون ها این آزمایشات شکنجه مانند رو اینطور توضیح می دادن که به خاطر بروز و فعال شدن اون ژن منه...زیر فشار و درد هرشب داشتم خفه می شدم.. اونجا بین چهار روز تا یه هفته و گاهی بیشتر می گذشت ولی اینجا فقط چند ساعت... وقتی می خوابیدم یا توی فکر عمیق بودم یک هو می دیدم که اونجام...
تا آخرش خوندم خواهرم یه مدتی در مورد یه روشی حرف میزد که مثلاً تو خواب بری کلاس زبان بعدش فردا اون م ...
بله می دونم بهش میگن شیفتینگ ولی اون با اراده ی خود فرد هست ولی من همچین چیزی رو انتخاب نکردم و خودش اتفاق افتاد... درضمن به خواهرتون بگید این کار اصلا آخر عاقبت نداره و همینجا بره زبان یاد بگیره بهتر و کم هزینه تره...🥲🙏🏻
اونجا وقتی کتک می خوردک یت به هر صورت آسیب می دیدم اینجا جاش روی بدنم می اومد و درد داشت..جاش خیلی یک هویی می اومد...طوری که قرمز می شد اون ناحیه و باد می کرد و یک مقدار سوزش داشت...طوری که من می تونستم جای انگشتای اون آدم که کتکم زده یا شکل دقیق زخمی که اونجا داشتم رو اینجا هم ببینم... الآن که خیلی بدتر شده و اون جاهای قرمز شدن کاملا فلج میشن...
بیشتر اتفاقات اونجا یک به یک کم کم اینجا اتفاق می افتن...با همون جزئیات و همون ترتیب...یک وقت هایی آدمایی که اونجا بودن توی اینجا یک سری حرف ها می زنن که به خودم میگم نکنه من توی این دنیا تنها نباشم...؟شما چی فکر می کنید...؟:)