اسی درکت میکنم یجورایی .من نزدیکه یکساله ازدواج کردم و جاری نزدیک ۱۵ ساله .خواهرشوهرم مهربون هست ولی هیچوقت از من حمایت نمیکنه ولی هوای اونو خیلی داره با اینکه اونا شهر دیگه هستن و دیر ب دیر میان و تازه مادرشوهرش به همسرم گفته زنش اصلا با ما نمی جوشه و ب زور چندماه یبار میاد ولی کلا خواهر شوهرم هواشو خیلی داره با اینکه تمام زحماتش به عهده همسرم هست . حالا جاری اصلا از منو همسرم خوشش نمیاد ، خونه ما هم میاد ب زور ولی اخم میکنه و محل نمیذاره . نه اینکه پوست داشته باشم بیاد فقط چون برادر همسرم بسیار متشخصه میگم دوست داره بیاد خونه برادرش، بذار بیان.
مبدونی وقتی اونا میان شهرما ، خواهر شوهرم پرپر میرنه دایم به شوهرم تماس زنگ که هرروز بریم اونجا ، ولی ما نمیزیم که ، هربار بهانه میاریم که از زیرش در بریم، البته مادرشوهرم میدونه و اونم خیلی از عروس بزرگه ب دلیل همین که فکر میکنه کی هست خوشش نمیاد اما خب جلوش خیلی تعظیم هم میکنه ها. منم ب همسرم گفتم هروقت اونا بیان قرار نیست ما بریم که من ببینم فرق میذارن خانوادت و اونو خیلی بالا میگیرن در حالی که همش مامانت میگه چرا دیر ب دیر میان . من فقط ب احترام برادرت ی شب نشینی اگه حوصلمون بیاد دعوتشون میکنیم.
کلا منم محل نمیذارم حرف نمیزنم یا با گوشی خودمو مشغول میکنم. اتفاقا کمتر میرم جدیدا خونه مادر شوهرم اینها مخصوصا وقتی اونا هستن .
چون حوصله ندارم ببینم ی آدم سالی دوسه دفعه میاد محل نمیذاره عین پرنسس باش رفتار میکنند .
نرو .کمتر برو
اتفاقا خواهر شوهرم ی مدت همه کارهاش با منو شوهرم بود اونوقت میرفت ازونا که هیچ نمیآمدن حمایت میکرد منم ب همسرم گفتم چرا از خودمون بزنیم ب خاطر خواهرت، بذار بچسبه به همونها. تنها استراتژی من و همسرم ، کمنر رفت آمد کردن هست
ما که خونه جاریم ی بار پارسال رفتیم شهر دیگه ،هرگز هم دیگه نمیریم چون روی خوش نداره ولی اون مجبوره بیشتر بیاد چون جلوی خانواده همسرم که نمیتونه واضح بگه خوشم نمیاد پس ی سر مجبوره بیاد ، بنابراین زجر میکشه ، البته با اخم میشینه ها محل هم نمیذاره . منم عمدا جلو همه هی بیشتر تعارفش میکنم مهمون داری میکنم براش .