خانوما خواهرم متاهله
بعد از من بزرگ تره
حس میکنم یجوری شده خیلی سرده همش درحال ضایع کردن منه هیچ خوشش نمیاد درست باهام صحبت کنه
همش با حالت مسخره جواب میده حرفام رو
منم متأهل هستم
اینم بگم اون خیلی خیلی پولداره
یه سفر ده روزه مشهد براشون شصت تومن برداشت
خودش میگفت
بعد شصت تومن برای ما پول زیادی هست
مثلاً شوهرم باید شیش ماه بره سرکار از پول سرکارش هزارتومن هم استفاده نکنیم جمع بشه تا بشه شصت تومن
حس میکنم بخاطر پولداریش خیلی خودشو میگیره و چون ما دستمون خالیه با من سرده
یا رفته بود مسافرت دیده بود اونجا لباس بچه ارزونه همه سیسمونی منو خریده بود مامانم بهش پول زده بود یدونش رو هم نفرستاده بود که من ببینم
منم گفتم عیب نداره مثلاً اینجا گرونه خانوادم گناه دارن
قبول کردم چیزی نگفتم
بعد خونه منم خیلی کوچیکه و یه خوابه هست و مستاجر هستم خونه خودش ماشاالله بزرگه و برای خودشه
به من زنگ زد گفت تو دلت به مامان نمیسوزه وگرنه خونت رو عوض میکردی بزرگ میکردی برای بچت اتاق داشتی که سیسمونی که مامان خریده به چشم میومد تو آدم نیستی
خوب دست شوهرم خالیه چطوری عوض کنه ما مفت میشینیم اینجا
با خیلی چیزای دیگه
اینم بگم مامان بابام خیلی بهشون احترام میذارن نسبت به ما
خیلی ناراحتم کاش منم پول داشتم