نیاز به هیچکس ندارم
فقط آدمیزاده دیگه
یهو نگاه میکنم میبینم مادر دوستم چقدر هوای دخترشو داره چقدر محبت میکنه بعد یه نگاه میکنم به خودم که همون روز مادرم چقدر با حرفاش قلبمو به درد میاره
سر بچه اولم با خوشحالی زنگ زدم گفتم وای مامان بچه م دختره با یه لحن سردی گفت اوهوم و قطع کرد
وقتی بچه م بدنیا اومد برا اولین بار بلد نبودم مادر بودنو همون روز اول به حای اینکه بهم یاد بده سرم داد زد بلد نبودی نمیاوردی
سر دومی پسر بود بازم ذوقی نکرد همش میگفت سقطش کن
بچه م دو سالش بود هی میگفت اه اینو برا چی آوردی انقدر شیطونه
بعد فهمیدم بابا این کلا از من بدش میاد هرکاری هم کنم همینه
رفتارش کامل رو بقیه خانواده هم تاثیر داره
بیخیال همشون شدم