با دوستم رفتیم خونه مامان بزرگ دوستم
خونش ویلایی و بزرگ بود
ننه بزرگش و خودش یه لحظه رفتن حیاط پشتی میوه بچینن.
منم توحیاط نشسته بودم .یه خانوم خیییییلی قد بلند اومد بهم گف حاج خانوم نیستن؟ گفتم رفتن حیاط پشتی . گف وقتی اومد بگو من اومده بودم سر بزنم بهش .
بعد رف از در بیرون
منم رفتم دنبالش همونجوریم بلند بلند گفتم خانوم اسمت چیه بگم کی اومده.دیدم نیست کسی
به ننه بزرگ دوستم گفتم دوستان رو.گف یه دوسته ولی از جنس ما نیس.گفتم ینی چی.توضیح داد برام ک چی بود.
تا یه هفته تب داشتم وای خدا من حرفم زدم باهاش