2777
2789

یه روزبابام تازه ازسرکاربرگشته بودمامان بابام باهم قهربودن مامانم صدام زد بیاواسه بابات نهارببر😡 اینم بگم ماهی سرخ کرده بودمنم بدوبدو🏃‍♀🏃‍♀🏃‍♀سینی روبرداشتم خواستم بزارم هرچی توسینی بودوخالی کردم روی پاهاش وفرارکردم😂😂 بابای بدبختم نمیدونست چی بگه 

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

دوستم میگه:چند سال پیش، یه مکانیک نزدیک مغازه بابام بود این بنده خدا تپل بود، هر وقت مینشست ماشین تعمیر کنه پشت شلوارش می اومد پایین🤦‍♀🥴 یه مقدار شورتش و پایینتراز کمرش😵‍💫 پیدا بود   بابای منم حساسسسسس، بهش میگفت" زشته ،زن و دختر مردم  رد میشن ،پیدایی😑
اینم چندان محل نمیذاشت، چند باری  دوستهاش به شوخی پوست میوه انداخته بودن تو شلوارش😁  یبار  که رد میشدم  دیدم یه کاغذ چسبونده پشت کمرش روش نوشته لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد🤦‍♀🥴😁😁😁

خواهر شوهرم میگفت :ما توی مدرسه چون بیشتر فامیلیها شبیه همدیگه ست، همه افراد رو بااسم پدر صدا می کردیم. مثلا 10 تا فاطمه رحیمی داشتیم بعد با اسم پدراشون صداشون می زدیم، مثلا یوسف!!  بعد ی بار توی خونه طبق عادت به مامانم، درحالی‌که بابامم نشسته بود، گفتم مامان فردا میخوام عباسقلی رو دعوت کنم بیاد خونمون!! یهویی بابام کپ کرد. برگشت گفت دختره‌ ی... عباسقلی دیگه کیه؟ منم گفتم دوستمه😂 بنده خداها حسابی هنگ کرده بودن. یه هفته طول کشید تا فهمیدن چی به چیه 😂😂😩


خالم میگه 

یه بار دکتر زنان بودم تو نوبت بودم 👩‍⚕️

یه خانومی اومد پیشم تبلیغ میکرد واس محصولات پوست و مو

منم خیلی باکلاس همصبحت شده بودم باهاش😎 اخرش شماره تماسمو گرفت واس سفارش محصولاتشون.

شب خونه دختر داییم موندم دیدم گوشیم زنگ خورد گوشی دادم دخور داییم گفتم خودت جوابشو بده بپیچونش چیزی لازم ندارم

دخترداییمم که خیلییی شره جواب داد بهش گفت: خانوم ما روستاییم نمیتونم بیام این همه راهو🥲

گفت مگه چقد فاصله دارید تا شهر؟؟؟

گفت اگه با خر بیام 4.5ساعت😁🐴

آخر بهش گفت ببخشید خانوم واس خرم کرم مناسب ندارید😶😂 گفت نه خانوم نداریم😠😂

وای ینی مرده بودم از خنده ابرو نذاشت برام

قیافه خانومه😂🤔😒😂😂😂




یادمه یه بار خانوادگی ، خونه خواهر  شوهر دومیم  👱‍♀دعوت شدیم برا شام

همراه خانواده ی دوتا خواهر م  وداداشم  بعدازظهر راه افتادیم  خونه ی این خواهرم وقتی رسیدیم زنگ زدیم اما کسی در رو باز نکرد یه کم منتظر شدیم  ،دختر کوچولو  چهارسالش اومد لب پنجره با خوشحالی سلام کرد گفتیم عزیزم چرا در رو باز نمی کنید مامانت کجاست گفت مامانم  با بابام  تو حموم هستند. 😁

عصبی شدم چون ده دقیقه قبلش زنگ زدم و خبر داده بودم که ما داریم می یایم 😡

داداشم خودخوری میکرد

شوهر خواهرم گفت حتما یادشون رفته مهمان دارن و شروع کردن خندیدن و تفریح😂😂😂😂 یهو در باز شد خواهرم اومد راه پله پیشوازمون وما همگی غش کرده بودیم. رفتیم توخونه شوهرش داشت شیر حموم رو درست می کرد.😂😂😂😁😂

از اون خبرا نبود 😁


یه خاطره از بچگیم یادم افتاد گفتم با شمام به اشتراک بزارم قبلش عذرخواهی میکنم یکم طولانیه❤️

من ۵-۶ سالم که بود یه چندتا خیابون بالاتر از خونه ما یه مرده زن و بچه خودشو کشته بود 😔😔 و این خبر عین بمب پخش شد ، دیگه نگم براتون از مادرامون، صبح تا شب تو کوچه می‌نشستند و این موضوع رو تعریف و تفسیر میکردن،یکی میگفت سرشونو بریده یکی دیگه میگفت بچه هارو اول دنبال کرده تو حیاط گرفتتشون، یکی میگفت چاقو کند بوده 😫😫 یعنی این زنهای توی کوچه جوری این ماجرا رو تعریف میکردن انگار خودشونم اونجا بودن 😏😏😏اصلا هم رعایت نمیکردن که بچه ها پیششون هستن و تو روحیه شون تاثیر میزاره ، یادمه من خیلی از این موضوع ترسیده بودم جوری که تا مدتها از بابام میترسیدم ، اصلا بغلش نمی‌رفتم فکر میکردم میخواد با چاقو بکشتم 😂 خلاصه چند وقت بعدش خبر دادن که قراره مرده رو بیارن توی میدون محل در ملع عام اعدامش کنن😱 حالا بازم مامانااااا هرکدوم چندتا بچه قدو و نیم قد دستشون بود و می‌دویدند به سمت میدون 😡😡😡 مامان خدابیامرزه منم همینطور ، خب آخه بچه هارو کجا می‌برید؟؟؟میبردنمون اعدام ببینیم 😫😫😫😫 خلاصه رفتیم و جمعیت شلووووغ و ........حالا من تو اون شلوغی از ترس و استرس زیاد گم شدم 😬😬 هر چی میگشتم مامانم و خواهرامو پیدا نمیکردم همین طور که داشتم گریه میکردم شنیدم با بلندگو اعلام کردن یه مشکلی پیش اومده و امروز اعدام نمیکنن برید خونه هاتون ، زمانش و دوباره بهتون اعلام می‌کنیم، منم با سیل جمعیت رفتم و رفتم (همچنان گریه کنان😂) تا اینکه از دور دیدم یه ترانس اگه اشتباه نگم یه ترانس برق سر کوچمون بود اونو دیدم و فهمیدم اون کوچمونه ☺️☺️☺️ بدو بدو رفتم خونه دیدم مامان خدابیامرزم انقدر درگیر اعدام اون یارو بوده اصلا متوجه گم شدن من نشده 😝😝😂😂😂😂 بعداز اینکه دیدنم تازه پرسیدن عه تو کجا بودی 😏😂

خلاصه چند وقت بعد مرده رو توی همون میدون اعدام کردند ولی مامانم دیگه نرفت ببینه البته زنهای همسایه که رفته بودن ریزبه ریز و نکته به نکته شو تعریف کردن 😐

مامان تنها ۱😍


یه بار خواهرم رفته بود فروشگاه و خوراکی خریده بـود در راه برگشت مثل اینکه یه خروس وحشی به دلیل خوشگل و ریزه میزه بودن خواهرم میپره رو سرش و نوک میزنه به سرش🤕...


خواهرم از ترس دیگه از اون روز به بعد تا دم در حیاط هم تنها نمی رفت...حالا دو سال گذشته ـ... امروز من گفتم به خواهرم که بره فروشگاه تا برامون چیپس بخره بعد مامانم داد زد نرو الآ مرغ ها میخورنت🤣🤣🤣🤣😐



من: مامان ما امروز ناهار مرغ خوردیم بعد مرغ شهرزاد رو بخوره مامانم:😠😠

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز