منم خاطره تحولم رو بگم
من از همون بچگی اهل حرف زدن با خدا و خوندن انواع سوره ها بودم در کنارش یه مشکل داشتم که منو با بقیه هم سن و سالم متفاوت کرد از یه دختر ده ساله تبدیلم کرد به یه خانوم فهمیده
چون خانوادگی مذهبی نیستیم اصلا ، نمیدونم از کجا با خدا و حرف زدن باهاش آشنا شدم و اینجوری دردم رو کم میکردم
تا بجایی مشکلم خیلی خیلی بزرگ شد و از همه آدم و عالم بریدم
اونقدر ناامید بودم که واقعا نفس کشیدنم برام بی معنی بود
یادمه منی که همکلاسیشان توی مدرسه از دست شیطنت هام آسایش نداشتن با تعجب نگام میکردن که یه گوشه نشستم..
خیلی وقت بود با خدا حرف نزدم
چهارده سالم بود و بلد نبودم نماز بخونم
خیلی خیلی اتفاقی گفتم بزار نماز خوندن یاد بگیرم
سرچ کردم و توی چند ثانیه یاد گرفتم
توی عکس نوشته های نماز ، از ثواب نماز شب نوشته بود ،
من فکر میکردم نماز شب همون مغرب و عشا
تا اینکه روشش رو فهمیدم
و اینکه برای حاجت گرفتن خیلی خوبه
من یکسال بود با خدا حرف نزدم با اینکه قبلش هر روز با خدا راز و نیاز میکردم..
شب شد و صبر کردم همه بخوابن
یادم رفت و خوابم برد..
منی که صبحت مامانم با کلی دعوا برای مدرسه ساعت هفت بیدارم میکرد ..
حس کردم ینفر توی گوشم زمزمه کرد بیدار شو
ساعت رو دیدم دقیقا ۳:۰۰ بود ، اصلا خوابم نمیومد
پاشدم و نماز شب خوندم
با تک تک کلماتش خدا رو حس میکردم اونقدر گریه کردم که دیگه مشکلم ، مامان و بابام و تموم بنده ها زمین آسمون هیچی برام مهم نبود من فقط خدا رو دوست داشتم و خودم رو برای خدا
فرداش همه چیز فرق کرد
اونقدر خوش چهره شدم که خودمم باورم نمیشد
شاید بخندید ولی چهرم برق میزد از نورانی بودن
همه دوست داشتن باهام حرف بزنن
بوی خوبی میدادم راه که میرفتم انگار ازم بوی خوب بلند میشد
..بعد از چند روز مشکل ده سالم حل شد..
اما متاسفانه الان خیلی غافل شدم اصلا نماز نمیخونم اصلا یاد خدا نمیکنم..