من شاغلم ساعت ۲از سرکار میرم خونه
با پدشوهرم تو یه ساختم. ن زندگی میکنیم. عصرا غذا میپزم برا شام بشه باقیشم برا ناهار فردا، چند وقتیه شوهرم میره ناهارشو خونه مادرش میخوره، من از سرکار خسته و کوفته میرم تازه زختخوابو از وسط سالن جمع کنم، غذا برا خودم گرم کنم، دیشب ساعت ۸شب زنگ زده چی پختی میخواستی بیشتر بذاری برا ناهار فردا بدی بالا، منم گفتم باشه بیشترش میکنم، دیگه واقعا نفس نداشتم وایسم سر گاز
همونوگذاشتم برا فردا ناهارشون، حتی کم بود و ازش برا خودم برنداشتم
گفتم اشکال نداره این همه اخر هفته ها میرم خونشون به جایی نمیخوره