بله عزیزم
بچه ی طلاق بیشتر فشار روشه نه بخاطر جنگ و دعوا
و پدر معتاد ، بخاطر تمام مناسبت هایی که تنهاست
بخاطر ازدواج یا رابطه ی هر کدوم از پدر و مادر
بخاطر کانون از هم پاشیده ی خونه،
بخاطر نداشتن حتی یک وعده غذای حاضر
بخاطر منتظر نبودن کسی براش
بخاطر عذاب وجدان دائمی تنها بودن پدر و مادرش
و بعدم مگر فقط همین فشاره
خواهرت به این فکر میکنه که ۱۰ سال دیگه که دخترش
یا پسرش وارد سن بلوغ شدن نمیتونه نظارتی بهشون داشته باشه؟
میدونه که بچه هاش رو میفرسته خونه ی پدری که معتاده
و پدر قطعا خونه اش میشه پاتوق چهار نفر بدتر از خودش
که هزارتا بلا میتونن سر بچه هاش بیارن؟
به این فکر میکنه که اگر شوهر کنه
بچه هاش واقعا چی میشن؟ بنظرش برن پیش پدر معتادشون
یا همخوابی مادرشون با مردی جز پدرشون رو ببینن و دم نزنن؟
به خواهرت بگو به اینا فکر کنه
زندگی زود میگذره