تو جمع از شوهر من یه حقیقت پرسیدن و تو چشم های من نگاه نکرد و تندی حقیقت رو گفت😠نمیدونم چرا اون موقع اصلن تو باغ نبودم و بعدش اصلن هیچی نگفتم
فقط شوهرم هی به من غر میزد که تو چرا سر این بازی نشستی😡منم دور از جونم مثل خر نگفتم بهش اون حقیقت چی بود گفتی