این کشته فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست
این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم که از ستاره بر تنش افزون حسین توست
این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست
در همین حال بود که ملکی صدا زد محتشم بس است .
خاموش محتشم که دل سنگ آب شد
مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد
پیغمبر(صلی الله و علیه و آله و سلم) فرمود: «دیگر کافی است و محتشم شعرش را قطع کرد و هدیه اش (خلعت) را از دست پیغمبر(صلی الله و علیه و آله و سلم) دریافت کرد.»
مقبل میگوید: خیلی ناراحت بودم و با خودم میگفتم: میدانم به خاطر بیحرمتی که کردم، مرا در این مجلس تحویل نمیگیرند. یک وقت دیدم یک قاصدی دوان دوان خدمت رسول الله صلی الله و علیه و آله و سلم رسید. عرض کرد: یا رسول الله! دخترت فاطمه خواسته مقبل هم، اشعار خود را بخواند . ۴
پیغمبر صلی الله و علیه و آله و سلم فرمود: مقبل دخترم فاطمه خواهش کرده تو هم بخوان.
مقبل میگوید: من از منبر بالا رفتم، امّا به خود اجازه ندادم، خیلی بالا بروم. چند پله ای که رفتم، نشستم و شعرم را زمزمه کردم.
یا رسول اللّه:
نه ذوالجناح دگر تاب استقامت داشت
نه سیدالشهدا بر جدال طاقت داشت
هوا ز باد مخالف چو قیر گون گردید
عزیز فاطمه از اسب سرنگون گردید
بلند مرتبه شاهی ز صدر زین افتاد
اگر غلط نکنم عرش بر زمین افتاد
صدای شیون بلند شد یک مرتبه قاصدی آمد مقبل بس است فاطمه دیگر طاقت ندارد
مقبل بعد از اینکه شعرش را خواند، اول از پیغمبر(صلی الله و علیه و آله و سلم) هدیهاش را گرفت.
پیغمبر(صلی الله و علیه و آله و سلم)به ایشان فرمود: «دیگر اسم تو را مقبل گذاشتم و مقبل یعنی خوشبخت و هر کس برای حسین من شعر بگوید، مقبل است. تو خوشبختی چون برای حسین من شعر سروده ای.»
بعد هدیهای از حضرت زهرا گرفت.
مقبل بعد از این خواب، هم شفا پیدا کرد و هم شاعر شد.