2777
2789
عنوان

قصه ى من😊

| مشاهده متن کامل بحث + 100143 بازدید | 741 پست

🌿❣😊  قصه ی من 😊❣🌿

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

مامان پوریا:

وای بچه‌ها تازه فهمیدم چرا خواهرم انقدر تغییر کرده!😳

خواهرم با رژیم فستینگ دکتر کرمانی ۱۰ کیلو تو ۲ ماه کم کرد، منم وقتی دیدم چقدر حالش خوبه شروع کردم.

خودم هم خوابم بهتر شده، ولع غذا کمتر شده، انرژی‌م بالاتره، گفتم به شما هم بگم.


برید تو سایت دکتر کرمانی و شروع کنید.

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دهم- بخش اول










امین محکم گرفتش تو بغلش و به سینه اش فشار داد و گفت الهی فدات بشم مگه همچین چیزی میشه ؟

من تو رو ول نمی کنم اگر زمین بره به آسمون و آسمون بیاد به زمین میام تو رو با خودم می برم ..

مریم دستهاشو دور کمر امین حلقه کرد و گفت : تو رو خدا نرو می ترسم بر نگردی ..

امین خواهش می کنم ..من تو نگاه پدرت خوندم که نمی زاره تو برگردی ...

نرو ..یا منم ببر،  

امین گفت : این طوری که نمی زارن تو رو ببرم رو هوا که نمیشه عزیز دلم ..بزار برم با مادر و پدرم با رسم و رسوم میام و عقد می کنیم و می برمت قول میدم ..

دو تا اتاق تو خونه ی ما هست فکر کردم اونا رو فعلا درست کنم بشینیم بعد که وضعم خوب شد برات خونه می خرم یک جا که تو و بچه هامون راحت توش زندگی کنین ...

مریم خودشو از امین جدا کرد و و پشتشو کرد و با گریه گفت : تو هنوز تو رویایی چشمتو باز کن پدرت دیگه اینجا بر نمی گرده ..

تو رو هم می بره و نمی زاره بیای ..من دیدم چقدر ازش می ترسی ..

آخه چرا ؟ با تو اینطوریه ؟ من از بابام نمی ترسم با هم رفیقیم درد دل می کنیم ..چرا اون اینقدر از تو دوره ؟  

امین نوچی کرد و گفت : این حرفا چیه می زنی ؟  کجا دوره ندید ی به خاطر من این همه راه رو اومد؟

ما همدیگر رو خیلی دوست داریم اون به حرفم گوش می کنه ..

مقاومت می کنه ولی  آخر گوش می کنه باور کن اینطوری که تو فکر می کنی نیست تو رو خدا دم رفتن گریه نکن بزار همون صورت خندون و مهربونت جلوی نظرم باشه تا برگردم ..مریم ِ قشنگم ,,خانمم ..

مریم اشک هاشو پاک کرد ولی بازم صورتش خیس شد ..

گفت : ببین چقدر بین زن و مرد فرق هست ..تو عاشق بودی و من بی خیال تو خونه مون نشسته بودم ..

اومدی منو عاشق کردی حالا تو خندون داری میری و من گریون می مونم ...

چرا این جوریه ؟

امین رفت جلو و دوباره اونو بغل کرد و گفت : کی گفته من خندون دارم میرم ؟ تو می دونی چقدر دوستت دارم ..دارم دق می کنم اما چیکار کنم باید برم که اوضاع رو روبراه کنم و مادرمو بیارم  ، خوب ؟ باشه ؟به من اعتماد کن برمی گردم قول میدم قول شرف به جون خودت قسم ....

بزار شماره ی تلفنم رو بهت میدم ..آدرس خونه رو هم می نویسم ...

اگر نیومدم بیا اونجا و سرمو از تنم جدا کن ... اینم که محال ممکنه من نیام آخه تو چرا همچین فکری می کنی ؟...







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دهم- بخش دوم







مریم گفت : خودتم می دونی اگر نیای دنبال تو بیا نیستم ...

من بهت اعتماد دارم ولی نمی دونم چرا فکر می کنم تو بر نمی گردی ..نمی دونم چرا به پدرت اطمینان ندارم ..

نگاهش محبت آمیز بود ولی حرفی نزد که منو به عنوان عروس خودش قبول داشته باشه ...

امین گفت : ای بابا عزیزم  اون همین طوریه ..آقا یدالله ی مغرور و از خود راضی ..ولی به خدا دلش مهربونه من می دونم  این طوری که با تو رفتار کرد یعنی چی ,,برای تو عجیبه به خدا اون آدم خوبیه ..

اون پولو هم برای اینکه دست خالی بود داد  به تو که خودش خجالت نکشه ....

تو چرا اینطوری بر داشت می کنی ؟

مریم گفت : نرو امین تو رو خدا نرو ...

امین باز محکم تر مریم رو به سینه اش فشار داد و گونه های اونو بوسید و گفت : خوب نرم اینجا بمونم لج آقامو در بیارم ؟ که چی بشه؟ تو بگو....

خوب اونا نمیان و همین طور بلا تکلیف می مونیم ..

بزار برم تا اوضاع رو روبراه کنم و بیام با ساز و دهل برت  دارم بریم ..دلتو بد نکن ..به چیز بدی فکر نکن اینو بدون که من خیلی زود بر می گردم عزیز دلم من مگه می تونم تو رو ول کنم ؟ فکرشم نکن ...

مریم گفت : پس یک تاریخی رو بگو من چشم براه نمونم امین طاقت دوری تو رو ندارم ..خیلی دوستت دارم ...

امین گفت : من بیشتر از اونی که تو فکرشو بکنی دوستت دارم نهایتش تا یکماه دیگه ..زود تر بشه دیر تر نمیشه خوبه ؟ ...

مریم با اینکه هنوز راضی  نشده بود کمک کرد امین وسایلشو جمع کنه درا رو قفل کرد و کلید ها رو داد به مریم ..و گفت : من هنوز خدمتم  تموم نشده باید برگردم و اینجا رو تحویل بدم ....

دوباره سوار موتور شدن و برگشتن ..مریم دیگه حرفی نزد ولی چشم هاش پر از اشک بود ..







#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دهم- بخش سوم








کامیون هاییکه برای بردن هندونه ها اومده بودن کارشون تموم شده بود و داشتن میرفتن ..

مجتبی داشت شیشه ی ماشین رو تمیز می کرد....

غلامرضا و گوهر صندوق عقب  رو پر کرده بودن از یک بقچه نون یک سطل ماست یک ظرف سر شیر گوجه فرنگی و خیار بادمجون و فلفل .. کدو  و هندونه ..اونقدر که تا روی صندلی عقب ماشین هم پر شده بود ...

مریم نمی تونست جلوی گریه اش رو نگه داره ...

یدالله خان رفت کنارشو و گفت : گریه نکن مریم خانم من شما رو عاقل تر از اونی دیدم که گریه کنی ..

انشالله ما زود بر می گردیم ....

امین اومد کنار ش و آهسته در گوشش گفت هر روز برات نامه می نویسم قول میدم ....

با این حرف آقا یدالله خدا دنیا رو به مریم داد خم شد و دست یدالله خان رو بی پروا بوسید و گفت : قدمتون سر چشم من,,, اما آقاجون نمی دونم شما می دونین یا نه منو امین محرم شده بودیم ...

یدالله خان که تا حالا عروسی نداشت که بهش بگه آقاجون دلش ضعف رفت برای اون دختر دوست داشتی و گفت : می دونم دخترم تو دیگه عروس منی نگران نباش ....و دستشو گذاشت رو سر اونو و نوازشش کرد ...

امین زد به پهلوی مجتبی و گفت :  دیگه از علائم ظهور امام زمونه ...

این روی آقام رو ندیده بودم ...

مجتبی لبخندی زد و آهسته گفت : ساکت میشنوه ....

مریم درست فهمیده بود امین اصلا اون نگرانی سابق رو نداشت و این بیشتر اونو آزار می داد ...و می دید که امین نه تنها  از رفتنش ناراحت نیست یک طوریم خوشحاله  ..

شاید فکر می کرد این رفتن باعث میشه هر چی زود تر به مریم برسه و زندگیشو شروع کنه ....

شایدم از بر خورد آقاش ذوق زده شده بود ..به هر حال کسی که چشم هاش اشک ریزان بود مریم بود و کسی که نگران بود گوهر و غلامرضا ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دهم- بخش چهارم






روبوسی ها رو کردن و سوار ماشین شدن و راه افتادن ...

گوهر یک کاسه آب پشت سرشون ریخت و گفت به سلامت برین و بر گردین .....

مریم همین طور نگاه می کرد و دست امین از ماشین بیرون بود و تکون می داد تا دور ِ دورتر شدن  ..و  پشت تپه از دید مریم نا پدید  ....

اونا که رفتن دیگه کسی روی مریم برای کار حساب نمی کرد وسایل رو جمع کردن و گذاشتن توی تریلی ...و همه سوار شدن و راه افتادن در حالیکه مریم یک گوشه ی گز کرده بود و هنوز چشمش به راه بود ..

شاید آرزو می کرد امین از رفتن پشیمون بشه و بر گرده ...

مریم احساس می کرد جونش داره از تنش در میاد ..

اون اصلا فکر نمی کرد این همه امین رو دوست داشته باشه و با رفتش اینقدر عذاب بکشه ...

طوری که وقتی رسید به خونه خودشو رسوند یک گوشه ای و شروع کرد هق و هق گریه کردن ..

اینکه دیگه امین رفته بود براش قابل تحمل نبود ..

دلش  شور می زد و نمی دونست اون همه اضطراب برای چیه .....

روزها از پس هم گذشتن و مریم مثل مجنون ها روز شب خودشو نمی فهمید ..غلامرضا و گوهر فکر می کردن چند روزی که بگذره عادت می کنه ..

ولی اون روز به روز بدتر میشد ..و خودشم نمی دونست چرا این همه بی قرار امین شده ...

هر طرف نگاه می کرد اونو می دید ....یکماه به همین منوال گذشت ...

از امین خبری نشد ....و یک ماه دیگه و یک ماه دیگه  و حتی یک نامه هم از امین نیومد ....

مریم هر روز صبح کلید های مدرسه رو بر می داشت و میرفت در اتاق امین رو باز می کرد و تا غروب از پنجره ی اونجا منتظر و چشم براه اون می شد ...

گاهی کنار رود خونه کتاب هایی رو که امین بهش داده بود رو بغل می کرد و می نشست و به یک جا خیره می شد ..

احساس می کرد تو یک تار عنکبوتی گرفتار شده و قدرت هیچ کاری رو نداره ..

گوهر و غلامرضا که مریم بزرگترین عشق زندگیشون بود هم پا به پای اون غصه می خوردن ...

مریم بارها از پدرش خواسته بود که با هم برن به روستای نو دره و به امین تلفن کنن ..

ولی غلامرضا می گفت : بابا جان اگر نخوان بیان خوب نمیان زنگ زدن نداره کوچیک میشی بابا صبر کن ....








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دهم- بخش پنجم







اما یک روز صبح که مریم میرفت مدرسه از اون دور یک ماشین رو دید با  دو سه نفر  که اون اطراف بودن  ...

با سرعت از تپه سرازیر شد و از رود خونه رد شد و خودشو رسوند به مدرسه  اون فکر می کرد امین اومده وقتی نفس زنون به اونجا رسید دید از آموزش و پرورش اومدن و یک سپاه دانش جدید با خودشون آوردن ..

کلید ها رو داد و در حالیکه مثل ابر بهار اشک می ریخت بر گشت خونه ...و خودشو تو اتاق حبس کرد تا غروب که غلامرضا و گوهر از سر زمین اومدن گریه کرد ..

وقتی ماجرا رو برای غلامرضا تعریف کرد دیگه صبر اونم تموم شد صبح اول وقت  به مریم گفت حاضر شو بریم تلفن کنیم مویه یک دفعه شیون هم یک دفعه ، بریم ببینم حرف حسابشون چیه می خوان بیان یا نه گور پدرشون پدر صلواتی ها اسم خودشون آدم می زارن  اندازه ی خر معرفت ندارن ..

بچه ام داره از بین میره ..گور پدر غرور ..بیا بریم بابا ...

مریم نمی دونست چطور حاضر بشه دیگه داشت نفسش بند میومد ...

غلامرضا به اسماعیل گفت : بدو برو به رضا بگو وانتش رو بیاره و ما رو ببره نو دره ..بگو کار واجب دارم ..زود باش بچه ...

هر دو جلوی وانت نشستن و راه افتادن به طرف نو دره ...

همون جا که امین میرفت زنگ می زد یک تلفن داشت با یک متصدی ..

شماره رو گرفت و پرسید منزل آقای مالکی ؟ گوشی از مخابرات  نو دره زنگ می زنم ..

گوشی ,, گوشی ,,..

غلامرضا خودش گوشی رو گرفت و گفت : ببخشید من غلامرضام با آقا امین کار دارم ..

نهال گوشی رو بر داشته بود ...

گفت : ببخشید شما رو نمیشناسم ..

غلامرضا گفت : من پدر مریم هستم میشه بگین آقا امین حرف بزنه ؟

نهال گفت : آخ ...وای ...امین ...تلفن پدر مریمه ...

بعد از چند دقیقه مکث گفت : ببخشید امین خونه نیست کاری داشتین بگین من بهش بگم ...

غلامرضا گفت : بهش بگین ما بلا تکلیف موندیم دستش هم درد نکنه .. همین ، از قول من به آقا یدالله هم سلام برسون بگو ...بگو ...هیچی ولش کن و گوشی رو قطع کرد ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دهم- بخش ششم







چیزی که شنیده بود رو نمی تونست با مریم در میون بزاره امین همون جا بود و نخواسته بود با غلامرضا حرف بزنه و این یعنی پایان همه چیز از نظر اون ...

اما به مریم گفت : بریم بابا ,,پیغام دادم حالا بهمون خبر میدن ...

ولی مریم آدم ساده ای نبود و می تونست متوجه باشه که حال پدرش خوب نیست و مکالمه ی خوبی نداشته ....

احساس می کرد یکی داره به تمام بدنش سوزن می زنه ...

مریم امین رو باور داشت و می دونست که اون دوستش داره و فکر می کرد یدالله خان و مادرش مانع اون شدن ...

تو راه برگشت صلاح ندید جلوی آقا رضا راننده ی وانت حرفی بزنه ..

ولی وقتی رسیدن خونه گفت : بابا تو رو خدا مخالفت نکن می خوام برم تهران ..

من باید تکلیفم رو روشن کنم اینطوری بی خبر داره جونم تموم میشه ...بزار برم ...

غلامرضا فکری کرد و گفت : آخه چطوری بریم ؟ من کار دارم هنوز درست محصول رو جمع نکردم ...

گوهرگفت : راست میگه غلط کردن اومدن اسم دختر ما رو سر زبون انداختن اونا هم باید تقاص پس بدن ..

شما برین ,, منو فریدون و ممدعلی هستیم .. خودم حواسم به همه چیز هست ..

غلامرضا نگاهی به اسماعیل کرد و گفت : یک مرد هم که داریم ..

اسد گفت : منم هستم بابا خیالت راحت باشه شما برو ....

دوباره صبح زود مریم و غلامرضا با وانت رضا رفتن تا نزدیک ترین شهر و از اونجا  با  اتوبوس راهی تهران شدن  ...








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

#قصه_ی_من 😊🌿 ❣️

#قسمت دهم- بخش هفتم






مریم کنار پنجره نشسته بود و ذل زده بود به بیرون ..

بیدار بود ولی حالش طوری بود که  انگار داشت کابوس می دید ..هزار تا فکر می کرد برای لحظه ای که با امین روبرو بشه ..

دلش می خواست بدونه امین وقتی اونو ببینه چی داره بگه ؟ و چه بهانه ای برای نیومدنش  داره  ..

آیا روش میشه تو روی اون نگاه کنه ؟

حرف هایی رو تو ذهنش آماده می کرد که به امین بزنه  تن شو  داغ می کرد  و اعصابش بهم میریخت ....

کم کم همین طور که سرش به شیشه ی ماشین بود خوابش برد ..

ساعت پنج صبح اتوبوس رسید تهران ...

بارون شدیدی می بارید  هوا هنوز درست روشن نشده بود ...

غلامرضا نگاهی به مریم کرد که معصومانه سرش کج شده بود تو خواب عمیقی فرو رفته بود  ..

دلش نمی خواست بیدارش کنه ..بیداری برای اون دختر هفده ساله اون یعنی رنج و عذاب ... همه داشتن پیاده می شدن .....

غلامرضا بازوی اونو گرفت و آهسته گفت : مریم جان رسیدیم بابا آدرس رو کجا گذاشتی بده به من تاکسی بگیرم ...

مریم چشم هاشو باز کرد و پرسید : ساعت چنده ؟

غلامرضا گفت : پنج ,,پاشو بابا ...  

مریم خودشو جمع و جور کرد گفت :  این وقت صبح اگر بریم در خونه ی اونا که بده ...

غلامرضا گفت : حالا پیاده شیم یک فکری می کنیم ....

و وقتی پیاده شدن یک تاکسی صدا کرد و گفت : آقا خیر ببینی ما غریبم تا حالا تهران نیومدیم میشه  ما رو ببری  یک جا ناشتایی بخوریم و بعد بری به این آدرس و کاغذ رو نشونش داد  ...

راننده گفت : بیا ین بالا  چند میدی ؟

غلامرضا گفت : خودت بگو چند ؟

گفت : سه تومن می گیرم ..هر دو سوار شدن در حالیکه کمی هم خیس شده بودن ..








#ناهید_گلکار

@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

🌷🌷🌷


ای وای بر اسیری کز یاد رفته باشه

در دام مانده مرغی صیاد رفته باشد  


آه از دمی که تنها با داغ او چو لاله  

در خون نشسته باشم چون باد رفته باشد


دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد


خونش به تیغ حسرت یا رب حلال بادا  

صیدی که از کمندت آزاد رفته باشد  


از آه دردناکی سازم خبر دلت را  

وقتی که کوه صبرم بر باد رفته باشد  


رحم از بر اسیری کز گرد دام زلفت  

با صد امیدواری نا شاد رفته باشد  


شادم که از رقیبان دامن کشان گذشتی  

گو مشت خاک ِ ما هم بر باد رفته باشد


پر شور از حزین است امروز کوه و صحرا  

مجنون گذشته باشد فرهاد رفته باشد  



حزین لاهیجی ....


@nahid_golkar

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....

دوستان اين روزها از صبر و تحملتون ممنون بابت دير گذاشتن داستان امروز تل خانم گلكار وسط كار قطع شد وداستان نصفه ارسال شد ومن منتظر بودم تا داستان كامل ارسال شه باور كنيد من از ساعت ١منتظرم تا داستان رو بذارم حتى همه كارامو ول ميكنم وسعى ميكنم بد قول نباشم ممنون از همه دوستان خوبم 🌹🌹🌹😂🙏🏻🙏🏻🙏🏻

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
منتظریم رم عزیز اه واقعا انجیلا توان هممون رو برید اینم اینجوری باشه دیگه گندش در میاد 

گذاشتم عزيزم انشالله كه اينجورى نباشه به هرحال هر داستانى فراز و نشيب داره اميدوارم اين داستان خوبى باشه🌹🌹

برای کسی که می فهمد هیچ توضیحی لازم نیست، برای کسی که نمی فهمد هر توضیحی اضافه ست ؛آنانکه می فهمند عذاب می کشند آنانکه نمی فهمند عذاب می دهند .                مهم نیست که چه مدرکی دارید ؛؛.                 مهم این است که چه درکی دارید.....
دوستان اين روزها از صبر و تحملتون ممنون بابت دير گذاشتن داستان امروز تل خانم گلكار وسط كار قطع شد ود ...

عزیزم ازت ممنونم که به فکر ما هستی 😘

توهرتاپیکی غلط املایی ببینم  تذکر میدم  لطفا ناراحت نشین دوستای گلم 😍😍😍😍😍😍
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792