اجازه بیرون رفتن تا سر کوچه در حدی که برم نون بگیرم برم مغازه رو ندارم دیگه خسته شدم همش باید تو خونه باشم من با کار خونه هیچ مشکلی ندارم
اما من جوونم باید ور دل مادربزرگم بشینم
میخوام برم بیرون بابام میگه مامان بزگت تنها میمونه
مامانم با بهانه های مختلف همش بیرونه
اما مثل مثل کلفت این خانم شدم
تنها راه نجاتم مرگ یا ازدواج
چرا اینجوری باهام رفتار میکنند که به فکر ازدواج باشم
من هیچ وقت دوست داشته نشدم به اطرافیانم نگاه میکنم همه خوشبخت شاغل اما من همش تو خونه خستم از این زندگی کسی هم نیست باهاش حرف بزنم درد و دل کنم
فقط باید گریه کنم یه مدت بود حالم خوب شده بود تا این اومد خونمون دوباره
حتی بگم ازدواجم کنم کسی از من خوشش نمیاد نمیدونم چرا من مشکلم چیه چرا شانس ندارم