من بیست سالم بود ازدواج کردم اون موقع دوتا جاری داشتم
انقد ساده لوح بود فک میکردم جاری مثله خواهره
همش بگو بخند
رفت وآمد
بعد مینشستن پشت سر خانواده شوهرم بد میگفتن
یکیشون که انقد خالی میبست پیش من منم همه رو باور میکردم
خلاصه خدا برای من دستشون رو کرد
معلوم شد دایم پشت سر من بدگویی میکنن
یکیشونم دایم پیش مادرشوهرم دروع میگفت این بده شما رو گفته