نمیدونم از کجای زندگیم بنویسم ولی امشب خیلی دلم گرفته .واسه شوهری ک میدونم یه درصدم دوستم نداره .واسه بچه ای که ندارمش و شاید باید همیشه حسرتش تو دلم باشه .واسه مشکلاتی که دارم و هیچکس جز خدا ازش خبر نداره و خودم تنها باید باهاشون کنار بیام .
این روزا فقط نیستن شاید بتونه حالمو خوب کنه کاشکی نبودم یا یه چیزی میشد که نباشم .
همیشه ترس از دست دادن پدر و مادرم و دارم دعا میکنم زودتر از اونا برم ک من بعد از اونا بی کس نشم.
تا مجرد بودم دوست داشتم ازدواج کنم حالا ک ازدواج کردم در حسرت یه آغوش عاشقانه .
در حسرت یک بار دوست دارم.
چرا این سرنوشت منه .
نمیدونم چه خطایی کردم که این تاوانشه .البته میدونم .اما چون بلد نیستم داستان بنویسم نمیتونم اینجا بنویسم وگرنه خودش یه داستان غمگينه عاشقانه است ک آخر بدی داشت.
شماها ک دلتون پاکه دعا کنین به آرامش برسم😔