دوسال پیش رفتم
۵ ماه رفتم خونه ی بابام و قصدمم طلاق بود
تو همون مدتم اصلااا به این فکر نمیکرد ک زندگیش داره خراب میشه فقط داشت میدویید که چجوری مهریه نده؛یا جهزیه رو قایم کرده بود تو انبار؛دنبال گرفتن طلاهام بود
پیش همه آبرومونو برد با اینکاراش
اخرش فامیلاش اومدن وساطت کردن گفتن تو بزرگی کن ببخشش ادم میشه تا برگشتم
همونم فقط به خاطر خونوادم…پشتم بودن و حمایت میکردن اما میدیدم چجوری دارن پیر میشن هر روز یه حرف جدید میشنیدن طاقت اون وضعو نداشتم