اون موقه ها بچه بودن که برادرش افتاد تو حیاط ما... آقای برادر رنگش نارنجیه!!! هیییی میو میو میکرد... کل محل رو روی سرش گذاشته بود. به شدت ترسو بود
هر کاری میکرد نمیتونست بپره رو دیوار و فرار کنه
تا وسطای دیوار میتونست بپره اما به لبه نمی رسید
این خواهرشم رو دیوار هی تقلا میکرد و نگران داداشش بود. نمیدونست چطوری کمکش کنه... قشنگ معلوم بود استرس گرفته و نگرانه
آخرش دیگه پرید تو حیاط ما که کنار برادرش باشه و تنها نمونه (خودشم نمیتونست بپره بالا)
برادرشم وقتی دید این کنارشه ساکت شد. یه گوشه آروم نشستن و به هم تکیه دادن
ما هم رفتیم یه کارتن بزرگ براشون گذاشتیم که برن
باز صبر کرد اول داداشش بره
بعد خودش دنبالش رفت بالا
😂