2789
عنوان

رمان جدید

| مشاهده متن کامل بحث + 101501 بازدید | 2284 پست


#پارت_688




بویِ سیگار اذیتم کرد.

- میشه بری بیرون بکشی، حالم بد شد.


ته سیگار رو از ترسِ نجمه و توران بین سوراخایِ دیوار قایم کرد:

- ببینم تو مطمئنی که حامله نیستی، آخه مهدیس رو حامله بودم، وضعیت منم عینِ تو بود.


هول نکردم:

- یعنی تو بیشتر از دکتر می‌فهمی.


برای رد گم کنی، بلند شدم و به شونه‌اش آروم زدم.

- مگه نجمه خانم نگفتن، با نگهبانا کاری نداشته باشیم.


چند پله ازش فاصله گرفتم، با اخم به سمتش چرخیدم:

- مگه همیشه نمیگه، اگه با اونا باشیم، ما رو پایین میکشن‌.


تف کرد رو زمین و دماغش رو بالا کشید.

- ببین منو.


برگشتم و نگاهش کردم.

- دیگه از این پایین‌تر که جایی نیست، هست!!

کف معدن رو نشون داد.

راست میگفت، بالاتر از سیاهی که رنگی نبود.


گردنش رو تابی داد و صدای ترق‌تروق تو تاریک روشن معدن پیچید.

- نکنه خبر مبر میبری واسه نجمه جونت؟


ایستادم به تماشاش، بوی سیگار و گرما کلافه‌ام کرد.

- این چه حرفیه! چه خبری؟ نجمه زرنگ‌تر از این حرفاست که معطل خبرای من بمونه.


- آره جون عمت.


با شالِ گردنِش عرق پیشونی‌شو گرفت:

- برا چی آوردنِت اینجا؟ چند هفته است باهاتَم ولی نه تو گفتی و نه من پرسیدم!!


چرا اینقدر سریع بحث رو عوض کرد؟

بحثی‌ که دوست ندارم، ادامه بدم، تَپِشِ قلب گرفتم. مِن‌و مِنی کردم، فرصت برای درست کردن یه داستان ذهنی و خیالی کم بود.


- خدمتکارِ... یه زنِ... مایه‌دار و پیر بودم، شیطون گولم زد و ازش دزدی کردم، اونم شکایت کرد و گرفتَنَم‌ و...

نی‌نی سایتی‌های عزیز


دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟


توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...


به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷   مشاهده: 




#پارت_689




چشماش بالا پرید و گرد شد:

- عجب! اصلاً بهت نمیاد که اهلِ این حرفا باشی... آخه خیلی خارج از گُودی!


دوشادوش هم پایین رفتیم.

همه خواب بودن، جای نجمه و توران خالی... پالتو و بلوزا رو کنده و انداخته بودن زیر بدنشون و هر کی یه گوشه خرناس می‌کشید.


کنارم رو پله‌یِ سنگی نشست.

تو فکر بود، به روبه‌رو خیره و پلک هم نمیزد.

- به خاطر یه دزدی، حقت نبود بیای میون ماها، مایی که هفت خط روزگاریم، اون چیزایی رو هم که بلد نیستی از ما یاد میگیری.


مریم پالتو و لباسش رو دراورد، فقط زیرپوش تنش موند. این زیرپوش سفید رو از کجا آورده؟ اینا که برای زنای‌ حرمسرا بود!! ماها حق نداریم از این چیزا بپوشیم.


گوشه‌ی چشمای بادومی و ریزش رو خاروند:

- مهدخت، زندگی مثلِ سیگار میمونه؛ روشن که شد، بِکشی یا نَکشی تا تَهِش میسوزه.


دست برد و از لباس زیرش یه سیگار دیگه بیرون کشید:

- پس باید ازش استفاده کرد.


تو تاریک و روشن معدن، قرمزی کم‌جونی دیده میشه، نوک سیگاری که زود به ته رسید.

- حالا که روزگار به کامِ ما نبود و سر از این جهنم درآوردیم، باید یه کاری بکنیم که بهمون سخت نگذره وگرنه نابود میشیم.


تکیه زد به دیوار و طاق باز نشست. چشمکی حواله‌ام کرد و پک آخر و به سیگار زد.

تَهِ حرفِش این بود که به تو ربطی نداره من با کی هستم و شب‌هایی که شیفت نیستم کجا میرم!


دستی رو زانوم گذاشت:

- تو نمیخوای بخوابی؟


- نه فعلا هستم.


- ببین اگه معاونِ کلانتر سر رسید، خبرمون کُنیا!


- باشه حتماً.


از جور روزگار کسی بی‌نصیب نیست.

بلوز پشمی رو از تَنم بیرون کشیدم.

تماس سرانگشتای زمختم با پوست شکممم، آرومم می‌کنه. هر لحظه، این کار رو تکرار میکنم، بهم آرامش میده.

میدونم که تنها نیستم و بچۀ سعید نه ماهِ دیگه کنارمه.

ادامه‌یِ لالایی رو آروم می‌خونم و روی دیوار با سنگِ کوچیکی علامت می‌کشم.

#پارت_681داد زدم:- نه... نه... گفتم سقط نمیکنم، بفهم...سراسیمه دست رو دهنم گذاشت:- باشه... باشه، داد ...

دیدیینن من تز همون اول گفتم مهدخت حاملس 

لطفاا مدال منو بیارین😁😁

خانوم عباس آقا نیستم هرچی میزدم قبول نمیکرد مجبور شدم اینو بزنم پس همش ازم نپرسید 


#پارت_690




روزگار گاهی بر وفق مراد ما می‌چرخه و گاهی خودش هر جایی بخواد ما رو میکشونه. اون وقت میگه، بچرخ تا بچرخیم.

تو چنگال روزگار بدون رحم و مروتی گرفتار شدم که هرچه در توان داشت، از بدبختی بر سرم می‌بارید.


خیال تلخ تنهایی و عاقبت نامعلوم رو، چند روزی بود با خیال شیرین و دوست داشتنی بچه و اومدنش عوض کردم.

میدونم آخرش معلوم نیست، دوست ندارم، بدونم چی میشه؟

وقتی به آخرش فکر میکنم دلم هری پایین میریزه. فقط دوست دارم، تو حال باهاش خوش باشم، کاری به آینده ندارم.


از دلتنگیام بگم براش، از آرزوهام، خیالاتم... از سعید، پدرش.


اگه مریم بیدار بود، حتماً به دیوونگی دوستش، شک نمیکرد. خنده و گریه‌ام معلوم نبود.

تشنه شدم. پله‌ها رو بالا رفتم و لیوانی آب خوردم. با صدایِ سلام نجمه هینِ بلندی کشیدم. نجمه هم با آسانسور پایین اومده و رو سکو‌ها نشسته بود. تو تاریکی دیده نمیشد.


- ببخش فک کردم منو دیدی که اینجا نشستم.


دستم رو سینه‌ام بود:

- نه ندیدمتون، وای قلبم، کم مونده بود از ترس غَش کنم.


- صدایِ زیبایی داری، هنوز هیچی نشده داری براش لالایی می‌خونی؟


زیر نگاه نافذش، دستی به شکم کشیدم.

شرم‌ زده لیوان‌ و رو کلمن گذاشتم و کنارش نشستم. اون بالا سرد بود، خوب شد بلوز پشمی رو تنم کردم.


چند لحظه‌ای ساکت به تاریکی روبه‌رو خیره شدیم. کنارش مچاله شده بودم.

-‌ اون پایین همه خوابن، یه کم اون کلاه رو بردار، سرِ پوکِت یه هوایی بخوره.


به ثانیه نکشیده، سر لختم، زیر نور ماه میدرخشید.

- نگران نباش. حواسم هست، کسی اومد بهت میگم.


به نیم‌رخم خیره شده و حتی پلک هم نمیزد. میدونم یاد دخترش افتاده، نوش‌جونش بذار هرقدر میخواد نگام کنه.

سرم پایین بود. صدای چکه‌ی قطره‌ی آب دیگه برام عادی شده.


- نجمه خانم میشه یه سوالی ازتون بپرسم؟


سکوت کرد و چیزی‌ نگفت.

- از قدیم گفتن سکوت علامتِ رضاست،

میشه در موردِ زندگیت، دخترت و اینکه چرا اینجایی برام بگی؟


آهی پر از درد کشید. و پاهاش رو دراز کرد. دلِش خیلی گرفته بود.

- خودت که تا حالا چیزی بهم نگفتی لیلا خانم.

لبام با خنده‌ای مسخره‌ای کج شد.

- به وقتش همه چیز رو بهت میگم، همه‌چی رو.



#پارت_691




- نجمه خاتون من شنونده‌یِ خوبی هستم.


- میدونی لیلا هر آدمی نیاز داره برای لحظه‌هایی که تنهاست، که کم‌ آورده، که خسته شده، خیالی داشته باشه که به اون، دل‌ خوش کنه‌.


- میدونم چی‌ میگی، من از روزی که اومدم اینجا، با خیال عشقم زنده‌م و حالا این بچه شده همدم تنهاییام.


دستی رو بازوم گذاشت و گرمای دلچسبی به تنم نشست. گرمای مهر مادر.

- فک نمی‌کردم انقد عاشق باشی، هر کی جای تو بود، از شر بچه تو این موقعیت خلاص میشد.


به کلاه تو دستم اشاره کرد:

- ولی تو، از الان داری باهاش حرف میزنی و دردودل میکنی، میدونم که عاشقشی، مثل پدرش.


نفسی آزاد کرد و پاهاش رو کش و قوسی داد:

- کاش زودتر بهم‌ بگی چی شد، سر از اینجا درآوردی؟


دماغش رو بالا کشید، چند وقتی بود که سرما خورده و حالش رو به راه نبود.

- از فضولی دارم میمیرم.


هر دو آروم خندیدم.

- خیلی زیبا از عشقت حرف میزنی لیلا.

دلم میخواد ببینمش، زیبایی رو میشه تو عشق شما دو تا پیدا کرد.


با یادآوری آخرین لحظه‌ای که سعید رو بوسیدم و ترک کردم، دلم غنج رفت. خواب بود، یه دل سیر نگاش کردم، سیر که نشدم. پس چطوری ازش دل کَندم؟

کاش قلم پام می‌شکست، کاش مهنا به گریه می‌افتاد و همه رو بیدار میکرد.


حسی تو بدنم بیدار شد و به قلبم رسید، دلتنگش‌ شدم، کاش کنارم بود... تا آخر عمر بهش نیاز دارم.


- هر زنی لابه‌لایِ موهاش، دستانِ مردی رو تو تاریک‌ترینِ شبای عمرش آرزو کرده که دل‌شوره‌هاش رو بِبافه و از بین ببره. هر مردی، پشتِ خمِ ابروهای با صلابت و عربده‌های بلندش، نوازشایِ دست زنی رو می‌خواد، اون زمانی که خسته است.


به خودش و دلش بدهکارِ!


- ما آدما برای هم آفریده شدیم و گاهی فراموش می‌کنیم حداقل سهم ما از زندگی، یکی از همین آدماست.


حرفاش دلنشین بود. بوی واقعیت میداد... اون از جنبه‌ی دیگه‌ای به زندگی نگاه میکرد، بوی چند پیراهنی که بیشتر از ما پاره کرده، میاد.


- شبای تاریکِ تنهایی، بدهکارِ نوازش‌ِ دستانِ ظریفت رو پیکرِ مردِتی... می‌دونم که میفهمی چی میگم. سختیایی که با بودن و داشتن فقط و فقط یک همدل آسون می‌شه رو هیچوقت فراموش نکن.


آهی کشید و تند پلک زد تا اشک‌ نریزه.

- اگه روزی به سهمِ دلت رسیدی، سعی کن مفت نبازیش، مثلِ من.


#پارت_692




از حرفاش سردر نیاوردم. چشمام‌ به تاریکی عادت کرد و تونسنم‌ ببینم که از چشمایِ مشکی و دُرُشتِش اشک‌ روون شده.


- با پسر عموم به اجبار پدرم ازدواج کردم.

همون اعتقادِ عقد دخترعمو و پسرعمو رو تو آسمونا خوندن و اینجور حرفا... درسش رو تموم و تو یکی از ادارات معتبر کارمند شد. سری پُر شور داشتم که کسی رو لایق خودم و زیبایی‌هام نمی‌دیدم.


پوزخند بغض‌آلودی زد:

- نمی‌دونم این حرفا رو چرا برات میگم؟ تا حالا کسی از گذشته‌ام چیزی نمیدونست... حتی بلقیس. آرزوهای عجیبی تو سر داشتم، مثل همه‌ی دخترای جوون... سرم پر بود از خواسته‌های نامعقول. البته احسان هم به خواست پدرش با من ازدواج‌ کرد... با گذشت زمان هر روز علاقه‌ی احسان به من بیشتر و بیشتر میشد. من احمق، هیچ اهمیتی به اون و خواسته‌هاش ندادم و با دوستام گرم بودم، هر روز خونه‌یِ یکی پارتی داشتیم.


سری تکون داد، بهش نمیومد دختر شَری باشه:

- به نظرم عشق مثل آلوچه‌ است، از‌ ترشیش چشات میبندی، ولی باز دوس‌ داری بخوری...‌ من تو همون ترشی اول، آلوچه‌ رو‌ تف کرده بودم بیرون‌، چون به مزاقم خوش نیومده بود.


- نمیدونم از زندگی چی میخواستم؟ پدرم از اینکه به زندگی و شوهرم توجهی نداشتم، عصبانی بود و مادر رو مقصرِ این ولنگاریام میدونست. با هر بار دیدنَم به من و احسان تاکید میکرد که بچه بیارین تا زندگیتون برکت داشته باشه.


انگشت برد و قطره آبی که از برفا میچکید، رو سرانگشتاش نشست. صخره‌ی کوچیک بالای سرمون داشت می‌بارید.

این همه آب کجا میرفت؟

به قطره، خیره موند.

-‌ عشق احسان به زلالی و پاکی این قطره  بود. من به احسان علاقه نداشتم و دلم نمی‌خواست ازش بچه‌دار بشم.


قطره رو نزدیک لباش گرفت و فوت کرد.

- دوسال از زندگیمون گذشت و تقریباً به اندازه‌یِ انگشتانِ یه دست با احسان یکی نشدم. بهش اجازه نمیدادم. تو هر مهمونی انقدر منگ بودم که دوستام با کاردَک از رو زمین جمعَم کرده و تحویلِ احسان میدادن.


باورم نمیشه نجمه‌ی باحجب و حیا، این سرگذشت عجیب رو داشته باشه!!

پس این آرامش، حاصل سالها تجربه‌ی سخت و خاطرات فراموش‌ نشدنی جوانی‌هاشه.


- تو یکی از اون شبا که تا خِرخِره خورده بودم، احسان از فرصت استفاده کرد و تلافیِ اون دو سال بی‌اعتنایی و سرد مزاجیایِ مصلحتیِ منو درآورد... صبح فهمیدم‌ چی شده و دعوا به پا کردم و تا مدتها دنبال بهانه بودم ازش جدا بشم.


#پارت_693




به قهر از خونه و زندگیم رفتم، مادر و پدر با فهمیدنِ موضوع حق رو به احسان دادن.


رو زانوهاش خم شد. چراغ بالای کلاه‌شو روشن کرد. نگاهی به راهرو انداخت تا مطمئن‌ بشه کسی گوش واینساده.


- تقاضای طلاق کردم، نه به خاطر اون شب... دیگه دلم نمیخواست آقا بالاسر داشته باشم. دلم میخواست تا صبح تو پارتیا، هرکار خواستم بکنم و خوش باشم.


پا شد و برای خودش از کُلمَن آب ریخت و لاجرعه سر کشید:

- میخوری برات بریزم؟


- نه‌ ممنون.


کنارِ دیوار نشست. سرشو به دیوار تکیه داد و به روبه‌رو خیره شد. انگار گذشته با خاطرات تلخ و شیرین، مثلِ یه  فیلم  سینمایی بلند جلویِ چشماش رو دیوار کج و کوله‌ی روبه‌رویی افتاده باشه.


- تو کلِ شهر به بی‌بندوباری مشهور شدم.

به قول کشمیری، همه‌ی مردای شهر باهام خاطره داشتن.


ازش رو گرفتم. خجالت‌زده از جمله‌ی آخرش، سربه‌زیر شد. سردم بود، پالتو و لباسای اضافی پایین پله‌ها مونده. شاید از شنیدن داستان باورنکردنی نجمه، سرما به جونم زده باشه!


- آدمای لااُبالی و پولدارای مرفه بی‌درد میخواستن تو مهمونیا و پارتیایِ ناجورِشون باشم و منم پایه بودم.

وقتی برا طلاق اقدام کردم، درکمال تعجب و غافلگیری فهمیدم که حامله‌ام.. احسان وقتی ماجرا رو فهمید، اومد دنبالم و مجبورم‌ کرد برگردم خونه، سه به یک... نمیشد در برابرشون مقاومت کرد.


هوا واقعاً سرد شد، نجمه از مچاله شدنام فهمید. سریع پایین پله‌ها رفت و وسایلم رو آورد. لباس‌ها رو تنم کردم و کلاه رو سرم کشیدم و از لای باریکه‌ای، نجمه رو دید زدم.

نگرانم بود که سرما نخورم.

ساکت شد و تو فکرِ عمیقی فرو رفت.


- اون نه ماه تو خونه زندونیم کرد، نه ماه... گریه و زاری و جیغ‌ و داد و دعوا، کاری از پیش نبرد، گوشیم رو‌ شکست، عملاً با هیچ‌کس به جز خانواده‌ام در ارتباط نبودم.

پدر و مادر هر روز میومدن دیدنم و برامون غذا میاوردن، روزِ بعد عمو و زنعمو این کار رو میکردن، یکی دو بار دوستام اومدن دنبالم، میگفتن بدون تو پارتیا صفا نداره... با داد و بیداد مادر و زنعمو، دیگه فهمیدن نجمه‌ای در کار نیست، قیدم‌ رو زدن و رفتن.


به نقطه‌ای خیره بود.

- منی که تو خونه بند نبودم، مجبور شدم قبول کنم. تو ذهنم نقشه داشتم بعد زایمان بچه رو بدم به احسان و برم پِیِ زندگیم... احسان یه لحظه هم تنهام نمیذاشت. برای بعدازظهراش یه مغازه گرفته بود و بعداز اداره باید میرفت مغازه. تو کار پخشِ عمده‌یِ ابزار بود، شاگردایِ زیادی داشت که کاراش رو براش انجام میدادن.


#پارت_694




نگاهم کرد:

- سَرِت رو درد اوردم، درسته؟


مثل مادر برام عزیز بود، اون رو خدا نگهبان فرستاده، نگهبانی از یه بنده‌ی دل‌شکسته:

- نه، داستان ِزندگیت خیلی جالبه.


- تو هم‌ باید یه روزی داستانِت رو‌ برام‌ بگی، باشه.


- مطمئنم داستان زندگی تو از مال منم جذاب‌تره.


سری تکون داده و قبول کردم، یعنی میرسه اون روز؟ روزی که بتونم سیر تا پیاز ماجرا رو‌ براش بگم... شاید اونم مثل من شوکه بشه.


- تازه واردِ نه ماه شده بودم، دلم نمیخواست کسی رو ببینم. بدنم سنگین‌ شده و از اون نجمه‌ی خوش‌فرم و شلوغ که صدایِ خنده‌هاش هیچوقت قطع نمیشد، یه دختره افسرده و پُرخور مونده بود. دردِ زایمان که شروع شد، مرگ رو به چشمام دیدم.


منم این درد رو تجربه میکنم؟ دلم خالی شد... از ترس و بی‌کسی.


- مادر و زن‌عمو کنارم بودن، دستام‌ رو گرفتن و کمکم میکردن. زایمانِ سختی داشتم، صدایِ گریه‌یِ دخترمو که شنیدم، ملافه رو سرم انداختم تا نبینَمِش.

کسی نتونست راضیم‌ کنه تا به بچه شیر بدم، صدایِ گریه‌هاش لحظه‌ای قطع نمیشد... دلم مثلِ سنگ شده بود.


به تکه سنگ‌ جلوی پاش‌ لگد زد:

- مثل این... میخواستم از همشون انتقام بگیرم، نه ماه منو زندونی‌ کردن، حالا که آزاد شده بودم، حتی از اون بچه‌ی یک روزه هم متنفر بودم ...


نجمه رو دور تند افتاده بود و یک نفس‌ میگفت. طوری تعریف میکرد، انگار الان، تو این‌ زمان، اون خاطرات براش اتفاق افتاده!


- مجبور شدن بهش شیرخشک بدن، احسان بچه رو برد خونه‌یِ مادرش تا اون تَر و خشکش کنه. حالم که خوب شد و سرپا شدم، تقاضایِ طلاق دادم و اینبار احسان‌ نامه‌یِ طلاق رو امضا کرد. اونم دیگه از دستم‌ خسته شده و نیازی به من که نه براش همسری کردم، نه برای بچه‌مون مادری، نداشت.


قطره اشک گوشۀ چشمشو پاک کرد:

- بعدِ طلاق فکر کردم آزاد شدم، همون دخترِ پایه‌یِ پارتی‌هایِ شبانه و مختلط بودم. شبا تو پارتی و صبح کنار یه مردِ غریبه چشم باز میکردم. کم‌کم‌ از مهمونیِ بزرگان سر درآوردم.

دیگه همه‌چی دلمو زده بود. تَهِش هیچی نبود جز شرمساری و سقط‌های مکرر.


از شرم سرشو پایین انداخت.

- دو سال گذشت، دوسالی که گاهی احسان و دخترمون نازگل یادم میومد، ولی کاری نمیتونستم بکنم... دورادور خبرِشو داشتم‌ که با یه دخترِ محجبه و خانوم ازدواج کرده و زنِش قبول کرده برای نازگل مادری کنه.


#پارت_695




آسانسور با خِرخِر و ناله بالا رفت و توران باهاش پایین اومد.

- وای خدا چقد سرده؟


⁣با دیدنِمون تو تاریکی متعجب سلامی داد و خواست بره پایین که نجمه مانع شد:

- بذار یه کم استراحت کنن. تو هم‌ برو بخواب، من اینجا هستم.


از خدا خواسته با چشمایِ خواب گرفته، تشکر نیم‌بندی کرد و با آسانسور بالا رفت.

نجمه دستی به صورتِش کشید:

- کاش برمیگشتم به اون‌ زمانها... وقتایی که احسان بی‌هیچ منتی برام‌ صبحونه درست میکرد و نازم رو میکشید، ولی من احمق بهش محل سگ هم نمیذاشتم. بعد که مردای بی‌صفت و عوضی رو دیدم، قدرِ احسان و خوبیاش و نجابتِش رو دونستم.


آه سوزناکی کشید.

بعضی وقتا قلب سزاوارتر از عقل برا گرفتن آلزایمر هست.


- مثلِ چی پشیمون‌ بودم، دلم‌ برا دخترم پر میکشید. چند باری مادر عکسِ‌شو نشونم داد، چشمایِ درشت و وحشیِ منو به ارث برده بود.

پدرم از حرصِ کارایِ من دِق کرد و مُرد... مادر با دو برادر کوچیکم رفت شهرستان پیشِ خانواده‌یِ خودش. من موندم و دلتنگی‌ برایِ روزایی که قدرِشون‌ رو ندونستم.


دست رو قلبش گذاشت.

- قلبای شکسته‌ی خانواده‌ام هیچوقت درمون نشدن. یکی از بزرگایِ پخشِ موادِمخدر شدم. یه شب که تو پارتی مشغول بودم، گوشیم‌ زنگ‌ خورد مادرم بود. نمیتونستم درست حرف بزنم، هوش و حواسم جمع نبود.


تلوتلوخوران رفتم‌ یه اتاقِ دیگه، اون گریه میکرد. یواش‌یواش حالیم کرد که احسان و خانوادش تو یه تصادف همگی کشته شدن.


آب دماغش رو‌ گرفت و زیر لب هِیِ دردناکی کشید. قسمت سخت زندگی یه زن... از دست دادن فرزند، داغ دلش تازه شد.

- اولِش نفهمیدم چی شده و بیخیال گوشی رو قطع کردم، ولی بعدِش که هوش و حواسم‌ اومد سرِجاش، تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده.


بی‌هدف سر تکون میداد. انگار سر قبر عزیزی نشسته و مویه میکنه.

- موقع دَفنِشون رسیدم، زنعمو تا منو دید حمله کرد سمتَم، ناسزا و بدوبیراه گفت...


دستم رو شونه‌اش رفت، برای اولین‌بار، مثل یه گنجشک خودش رو تو آغوشم انداخت.

- دخترم نازگل رو بینِ احسان و زنش دفن کردن، پیچیده بودنش لای‌ کفن، هرچی داد زدم و التماس کردم نذاشتن صورتش‌ رو ببینم... سیلی محکم عمو نذاشت سرپا وایسم.


#پارت_696




دستاش رو جلوی بدنش گرفت و سرش رو چند باری به دیوار سنگی کوبید:

- بچه‌ام قد کشیده و بزرگ شده بود، مهدخت باورت میشه من تا دو سالگی دخترم رو ندیدم... یه بار بغلش نکردم.


حسرت گذشته و کارایی که نکردی یا نتونستی بکنی، تا آخر عمر رو دل همه سنگینی میکنه، نجمه و مهدخت و مریم هم نداره.


- برا فراموشی این درد بزرگ، بیشتر تو مواد غرق شدم. یه روز پُلیسا ریختن تو باشگاه و همه رو بردن.


کف دستاش رو به هم کوبید و از بغلم اومد بیرون:

- خلاص... برام اعدام بریده بودن، با وساطَتِ خیلی از بزرگون، که روزگاری باهاشون بودم، برام ۱۵ سال زندان بریدن.

بعدِ پایانِ شش یا هفت سال که هر ثانیه و ساعت و روزِش رو به تلخی یادمه، انقدر عذاب کشیدم که تک‌تکِ اون روزایِ لعنتی تو زندون از عذاب جهنم هم بیشتر بود.

منو اینجا تبعید کردن، حبس ابد.


اشک چشماش رو گرفت:

- ابد و یک روز... مثل تو، تو شناسنامه‌ات اون مهر لعنتی تو ذوق میزنه.


ابد و یک روز!!

اگه این بچه نبود شاید هنر کرده و خودم رو راحت میکردم، ولی با وجود این نعمت...


مُشتِش رو پُر از سنگ‌ریزه کرد و تو آبی که از ذوبِ برفا جمع شده بود انداخت و صداش تو معدن پیچید. هرازگاهی اشکِ چشماش گونه‌های سرخش رو می‌بوسید.


- مادرت بِمیره نازگل... نذاشتن ببینمش.


هنوز آروم‌ نگرفته، حق داره... دختری که هیچوقت نخواست ببینه، حتی نتونست کَفَنش رو باز کنه و... تنها یه عکس ازش داشته که اونم نگهبانا پاره‌اش کردن. مثل عکسای خودم، عکس عروسی ترمه.


درسته حرف زدن با اون پناهم بود اما بهتر دیدم تنهاش بذارم. بدونِ حرفی از کنارش رد شدم و پایین رفتم.

باز رو پله‌ها نشستم و چکمه‌ها رو از پاهام بیرون کشیدم. به انگشتام کِش‌وقوسی دادم.


صدای مویه‌ی نجمه میاد. از داستانِ زندگی نجمه فقط بویِ پشیمونی میومد. نجمه و من شاید به هم شبیه بودیم.

اون با نَدونَم کاریاش زندگی و عشقِش رو از دست داد و من با نقشه‌هایی که سر خود کشیدم، باعث جدایی و دوری از سعید شدم.


سر انگشتامو بوسیدم و رو شکمم گذاشتم و  تو خاطراتم با سعید غرق شدم. شاید بتونم بین این خاطرات کمی بخوابم و خوابِ سعید و دخترا رو ببینم.

به قول نجمه، اینجا شباش یخدون غمه.


تو تاریکی به سنگ سیاه روبه‌رو زل زدم.

سیاه مثل بخت زندانیان کمپ.

تمام شب تو خودم جمع شده و به تاریکی زل زدم.


#پارت_697




همه‌یِ شبامو به فکر اون روزی که قراره مثل کاغذ تو بغلت مچاله بشم و آهنگ مورد علاقه‌تو گوش کنیم صبح میکنم. تو چطور سعید؟ می‌دونم ناراحتی، از مهدختِت، از ندونم‌ کاریاش ولی بهت قول میدم که دیگه...


با ضربه‌ای به پهلوم از همنشینی با سعید دل میکنم. باز خواب دیدم... کاش تو خواب بهش میگفتم تو راهی داریم، شاید خدا می‌شنید و بهمون رحم میکرد.

انگار چشمام خیال باز شدن نداشت. خیال سعید نمیذاره، خیال قلب کوچیک پسر یا دخترم..

سعید کاش بتونیم با هم دخترا و پسرمون رو بزرگ کنیم و در آخر تویی باشی که دیگه از من دلخور نیست.


پسر!! چرا فکر میکنم،‌ بچه پسره؟ این یه حس مادریه، یا چی؟

خسته از فکر و خیال، شروع به خوندن دعایی کردم که سعید یادم داده بود ولی تا صبح خیال سعید، ولم نکرد.

بعضی مواقع، خودمون دوست نداریم حالمون خوب بشه، آخه درد آخرین حلقه‌ی  اتصالمون به چیزیه که از دستش دادیم.


هر روز بعدِ تموم شدنِ شیفت،‌ مستقیم راهی حمام میشیم. کمی این پا اون پا می‌کنم تا اطرافم خلوت بشه، میرم‌ زیر آخرین دوش. آب گرم زیاد به اونجا نمیرسه، مجبورم تو اون سرما زود سر و صورت و بدنم رو یه لیف بکشم و همزمان حواسم به دور و بر باشه تا کسی صورتم رو دید نزنه‌.

بعدش، آش و لاش راهی خوابگاه میشم تا بخوابم. حتی وقتی برای ترکوندن تاول‌های کف دستم نمی‌مونه. مثل جنازه می‌افتم، حتی اگه تو خواب کلاه از سر و صورتم‌ بردارن، نمی‌فهمم.


هرازگاهی، نجمه برای سرکشی و دیدن بلقیس راهی آشپزخونه میشد و میدونستم دست خالی برنمی‌گرده.

کیک، میوه، شکلات، حتی یه تیکه گوشت برام میاره. با ولع سیری‌ناپذیری میخورم و به ثانیه نکشیده، دلم باز می‌خواد.

ویارم‌ زیاده،‌ خیلی چیزا رو هوس‌ میکنم، حتی چیزای ساده، مثل یه لیوان آب معدنی گوارا... اما برای دل سوخته‌ی نجمه لب نمی‌زنم. باید تحمل کنم. به قول نجمه عُمر روزای سخت زیاد نیست.

شاید!! مطمئن‌ نیستم!!


دو ماه از بارداریم می‌گذشت و حالت تهوعم کم شده بود، به همین زودی به وضعیت اون جهنم عادت کردم و رام شدم.

دو ماهی که هیچ تغییری تو بدنم ایجاد نکرده.


مریم‌ به خاطر اخلاق و رفتار خاص و نوع حرف زدنش، بینِ نگهبان‌ها برای خودش اسم و رسمی درست کرده و این اصلاً خوب نبود. نه برای خودش، نه برای ما.


- تو بیابونِ چشات، منِ ننه مُرده یه شُترم مهدخت خانوم.


حرصی نگاهش کردم. می‌گفت و با خوشحالی از سوله بیرون میزد، می‌دونم باز می‌ره پیششون. از یک سیگار در روز رسیده به ۷ یا ۸ تا، بعضی وقت‌ها هم مست میکرد و تا نیمه‌شب برنمی‌گشت... جایِ خالی‌شو تو تخت نگاه کرده و از نبودش ناراحت میشم



#پارت_698




نجمه چندباری بهش تذکر داد ولی گوش شنوایِ مریم کَر شده بود. برای اینکه غم دوری دخترش رو فراموش کنه به هر کاری تن میده.


- تو رو سَنَنه نجمه خاتون، مثِ کَنه‌ی تشنه میچسبی ول نمیکنی ها!

- نجمه جوووون آب دماغتم، بالا بکش تا به فنا برم.

لات مآب حرف میزنه و نجمه رو حرصی میکنه...

- ببین نجمه خاتون، زندگی من دیگه رو غلطک نمی‌افته، همین که غلطک روم نیفته کافیه.

بعدم‌ بلند میخندید و میزد زیر آواز.

صدای قشنگی داشت، شش دانگ.

اگه آزاد بشم، بهش کمک میکنم تا زندگیش رو سرو سامون بده‌، دخترش رو پس‌ بگیره. برای صداش یه فکرایی داشتم.


وقتی دید نگاه ازش‌ نمیگیرم، سیگار گوشه‌ی لبش رو سریع دود کرد:

- مهدخت، عشقم... سیگارتم، بکش تا دود شَم.


علاوه بر مریم، بعضی شب‌ها متوجه رفت و آمد شبانه‌ی دیگر هم‌خوابگاهیام هم شدم، سرم رو زیر پتو می‌کنم تا نبینمشون.


دست رو تموم نقاط شکمم می‌کشم، با این کار آروم می‌گیرم و حواسم از اطراف پرت میشه. برام مهم نیست چقدر زمین بخورم، تو منو داری و من تو رو... همین کافیه تا من به دوست داشتنِ تو و پدرت ادامه بدم.

تو فقط باش نبودنِ هیچکس به چشمَم نمیاد. تو کنارم باش تا دردام رو از یاد بِبرم.


من حواسم به تو هست؛ خوب رشد کن، میخوام‌ مثلِ پدرت قوی بار بیای. با اینکه ازش به اندازه‌یِ تموم دنیا دلگیرم، بازم دوسِش دارم.


با بویِ تند نوشیدنی و سیگار، تو تخت نیم‌خیز شدم. مریم تلو‌تلو خوران پالتوش رو درآورد و با همون چکمه‌های خیس و گِلی رو تخت افتاد. از بویِ بدی که میده، حالم بهم خورد، دست جلوی صورتم گرفتم.

با دیدنِ من به حالت اعتراض گفت:

- ها چیه؟ باز چی شده مادمازل بی‌ریخت؟


کم طاقت و بددهن شده بود.

- مریم این‌ روزا داری زیاده‌روی میکنیا!


آروغی زد و سیگاری روشن کرد.

به اطراف چشم چرخوندم، نجمه نبود... اگه ببینه باز دعوا بالا میگیره. تابی به گردنش داد و لباش رو غنچه کرد. با خودش حرف میزد، با صدایی شبیه ناله.

- کی گفته سیگار فقط برا مرداست؟ کم که بیاری؛ تنها تسکینِت، سیگارایِ پشت سَرِ همهِ حتی اگه لطیف‌ترین زن دنیا باشی. چه برسه به من زمخت...


نیشخندی زد و بهم اشاره کرد:

- تو با گریه تو پله‌هایِ معدن خودت رو خالی میکنی، من‌ این مدلی..


موهامون به اندازه‌ی یه بند انگشت دراومده بود، دستی توشون برد.

- دلتنگی زن و مرد نمی‌شناسه... قوی و ضعیف نمی‌شناسه، من با این‌ سیگار و بی‌خیالی دیگه یادِ مهدیسَم نمی‌افتم.


توجیه کار اشتباهش، قابل قبول نبود.


#پارت_699




زن‌های دیگه، با سر و صدای مریم بیدار شده و اعتراض کردن. دستی براشون بالا بردم:

- الان ساکتش میکنم.


رفتم نزدیک‌تر، سرد بود، حال پالتو رو نداشتم... خودم رو بغل کردم و با صدایِ آرومی‌ تو گوشش گفتم:

- نجمه از این وضعیت ناراحته، یهو دیدی کار دستِت داد.


شونه‌ای بالا انداخت:

- تو نترس، اون خر نیست که بهترین کارگرش رو از دست بده، عمه‌اش رو به عزاش می‌نشونم.

موهاش رو خاروند.

- تو و اون برام مثلِ دندون می‌مونید.


از این‌ تشبیه خنده‌ام گرفت.

- آره باید هم‌ بخندی، من سرم درد ميكنه واسه اينكه آدماي لق زندگيمو بِكَنم بندازم دور، سرم درد میکنه زندگی آرومشون رو به هم بریزم... پس اگه ميخوای توی زندگيم بمونی و دوستَم باشی، لق نباش... فهمیدی!!؟


هلم داد کنار و طاق‌باز افتاد.

- سوزنتون رو من گیر نکنه، مثل توپ یهویی سوزنت رو میکشم بیرون و بعدش فِسسسسس.


تو اون حالت همه‌چی می‌گفت.

- چرا... چرا همیشه دست... رو... دلت میذاری؟

همزمان که چکمه‌هاش رو در میاوردم، شوکه نگاهش کردم.

- ببین... یه... یه همکلاسی داشتم، بهم... بهم‌ می‌گفت... تو خوشگل‌ترین... زشت دنیایی.

انقدر خورده بود که از هر دری حرف میزد. بیهوش شد و جوابی نشنید. صدایِ خوروپُفِش بلند شد. پتوها رو کشیدم‌ روش و چند دقیقه‌ای بهش‌ زل زدم.

شاید اگه این‌ بچه نبود، منم زود وا داده بودم.


امروز دوباره موهامون رو تراشیدن.

از بو و هوای حمام، حالم‌ بد شد، بیرون زدم و پشت سوله، بالا اوردم.

چند تا نگهبان با سگ‌های بزرگ و وحشی، اون اطراف قدم میزدن. سگ‌ها با دیدنم‌ پارس‌ کردن.

- دخترا میگن، خیلی زشته... اسمش رو گذاشتن هیولای بی‌ریخت... نگا کن، انگار سگا هم از دیدنش ترسیدن!!


به زور سرپا شدم، قوز کرده و به خوابگاه برگشتم. صدای بلند موسیقی همه جا رو گرفته. از موسیقی میترسم، نمیدونم میخواد من رو به کجایِ خاطراتم ببره!

- ببین برا توله‌یِ شاه چه جشنی گرفتن!


مثلِ برق گرفته‌ها به مریم چشم دوختم.

- چی‌ شده؟ شاه چی شده؟


مریم، لاقید تُفی به سمت تلویزیون انداخت و فحش چندشی داد.

- هیچی شاهزاده مجتبی دختردار شده، نمی‌بینی از صبح تلویزیون داره آهنگایِ شاد پخش میکنه... مثل سگ هی میزان و زیاد میشن... خدا نسلشون رو از رو زمین برداره.


بلوز پشمی‌شو پوشید. آستیناش رو کوتاه کرده بود، قیافه‌ی‌ مسخره‌ای پیدا کرده‌، با اون خالکوبی‌های عجیب و زیاد روی مچ دستش.

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2791
2779
2792