#پارت_698
نجمه چندباری بهش تذکر داد ولی گوش شنوایِ مریم کَر شده بود. برای اینکه غم دوری دخترش رو فراموش کنه به هر کاری تن میده.
- تو رو سَنَنه نجمه خاتون، مثِ کَنهی تشنه میچسبی ول نمیکنی ها!
- نجمه جوووون آب دماغتم، بالا بکش تا به فنا برم.
لات مآب حرف میزنه و نجمه رو حرصی میکنه...
- ببین نجمه خاتون، زندگی من دیگه رو غلطک نمیافته، همین که غلطک روم نیفته کافیه.
بعدم بلند میخندید و میزد زیر آواز.
صدای قشنگی داشت، شش دانگ.
اگه آزاد بشم، بهش کمک میکنم تا زندگیش رو سرو سامون بده، دخترش رو پس بگیره. برای صداش یه فکرایی داشتم.
وقتی دید نگاه ازش نمیگیرم، سیگار گوشهی لبش رو سریع دود کرد:
- مهدخت، عشقم... سیگارتم، بکش تا دود شَم.
علاوه بر مریم، بعضی شبها متوجه رفت و آمد شبانهی دیگر همخوابگاهیام هم شدم، سرم رو زیر پتو میکنم تا نبینمشون.
دست رو تموم نقاط شکمم میکشم، با این کار آروم میگیرم و حواسم از اطراف پرت میشه. برام مهم نیست چقدر زمین بخورم، تو منو داری و من تو رو... همین کافیه تا من به دوست داشتنِ تو و پدرت ادامه بدم.
تو فقط باش نبودنِ هیچکس به چشمَم نمیاد. تو کنارم باش تا دردام رو از یاد بِبرم.
من حواسم به تو هست؛ خوب رشد کن، میخوام مثلِ پدرت قوی بار بیای. با اینکه ازش به اندازهیِ تموم دنیا دلگیرم، بازم دوسِش دارم.
با بویِ تند نوشیدنی و سیگار، تو تخت نیمخیز شدم. مریم تلوتلو خوران پالتوش رو درآورد و با همون چکمههای خیس و گِلی رو تخت افتاد. از بویِ بدی که میده، حالم بهم خورد، دست جلوی صورتم گرفتم.
با دیدنِ من به حالت اعتراض گفت:
- ها چیه؟ باز چی شده مادمازل بیریخت؟
کم طاقت و بددهن شده بود.
- مریم این روزا داری زیادهروی میکنیا!
آروغی زد و سیگاری روشن کرد.
به اطراف چشم چرخوندم، نجمه نبود... اگه ببینه باز دعوا بالا میگیره. تابی به گردنش داد و لباش رو غنچه کرد. با خودش حرف میزد، با صدایی شبیه ناله.
- کی گفته سیگار فقط برا مرداست؟ کم که بیاری؛ تنها تسکینِت، سیگارایِ پشت سَرِ همهِ حتی اگه لطیفترین زن دنیا باشی. چه برسه به من زمخت...
نیشخندی زد و بهم اشاره کرد:
- تو با گریه تو پلههایِ معدن خودت رو خالی میکنی، من این مدلی..
موهامون به اندازهی یه بند انگشت دراومده بود، دستی توشون برد.
- دلتنگی زن و مرد نمیشناسه... قوی و ضعیف نمیشناسه، من با این سیگار و بیخیالی دیگه یادِ مهدیسَم نمیافتم.
توجیه کار اشتباهش، قابل قبول نبود.