من زن داداشم تابستون مریض احوال بود
مستاجرطبقه بالا رو گفتن رفت چون جاشون تنگ شده بود
ویک جور خونه تکونی داشتن من شیراز بودم
تماس گرفت تا داره گریه میکنه رفتم دیدم همه چیز اتاق وریخته وحشتناک نمیتونه جمع کنه میگفت توفقط بگوچکارکنم
چقد لباس و...... چ ها وچ ها که مال سالها بود لباس نامزدی حنابندون و... وای نگم یک وانت پراز اتاقش گفتم گذاشت بیرون اولش میگفت وای نه ایی حیفه یادگاره و... دید نه من نمیپذیرم گفت اصلا ازمن نپرس خواهش میکنم فقط بگوبنداز وای اخرشب داشت بال درمیاورد که کمداخلوت شدن بالای کمددیواری باز نسبتا خالی ی کمک اینجوری به زن داداشم دادم وخیلی توروحیه اش تاثیرخوب داشت حس خوبشم برای من شدمن خیلی دست کمک دارم ولی نه براهرکسی عزیزم 💓