منم ارزوي مردنشون رو ندارم
ولي بخدا بريدم
نامزد كه بودم كل كل يبار اومدم تبريز پيش شوهرم
مادر شوهرم سه بار منو برد واسه معاينه بكارت
بعد شب عروسيم بيچارمون كرد يه رويي نشون داد كه چرا همون شب بهش دسمال نداديم فهميد حامله ام يه مدل فيلم بازي كرد كه چرا زود نگفتم بخدا حتي به مامان خودمم نگفته بودم
بماند كه فقط كارش دعا و جادو جمبله
ديگه بريدم از دستش