2789
عنوان

* یکی مثل تو *

| مشاهده متن کامل بحث + 2767 بازدید | 29 پست

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_دوم -بخش چهارم







نمی دونی برزو چطوری به من نگاه می کرد .. وای ... وای چقدر آقا بود ..

در حالیکه یک کُرد(کورد)  به تمام معنا بود با جذبه و پر قدرت..ولی مهربون و با گذشت .. همین طوری بود که دو,سه ماه بیشتر از ازدواج ما نگذشته بود که مامان و بابام عاشقش شدن ..

دیگه بدون بابات هیچکاری نمی کردن ..می دونی همه دوستش داشتن یک طور خاصی بود مثل دریا یی که کنارش ایستادی و به نظر آروم میاد ولی به دور دست که نگاه می کنی می بینی چه تلاطمی داره ..

دوران پدرت هم همین طور بود ..می دونی شعر هم می گفت ولی به زبون کردی ..

گاهی آواز های کردی رو هم زیر لب زمزمه می کرد ..اونقدر سوز توی اون صدا بود که توجه هر کس رو جلب می کرد ..

سیوان برای مردمش غصه داشت ....اون  یک مَرد به تمام معنا بود ..

پلک های من سنگین شد خوابم گرفته بود ولی سعی می کردم به حرفاش گوش کنم ....مامان متوجه ی من شد و گفت تو برو دیگه بخواب ...

ولی خودش تا اون لباس رو تموم نکرد نخوابید  ..

فردا با مامان با هم از در خونه اومدیم بیرون ..

مامان رفت بطرف داروخونه و منم دانشگاه .. راهم دور بود ..و باید چند تا ماشین عوض می کردم ..که دیدم آیدا  جلوی پام نگه داشت ..

گفتم : تو از کجا پیدات شد ؟ سرشو خم کرد و گفت بیا بالا جوینده یابندست ..

از خدا خواسته رفتم بالا ..پرسیدم اتفاقی این طرفا بودی ؟

با سرعت راه افتاد و  گفت :نه خیر .. دیشب چرا جواب تلفن منو ندادی ؟ چیه ؟ خسته شدی ازم ؟

گفتم نه بابا برق قطع شده بود و تلفنم ش ارژ نداشت مگه برق شما وصل بود ؟..

گفت : دیدی چه طوفانی بود؟ فکر کردم نگرانم میشی بهم زنگ می زنی ..ولی نزدی ؟

گفتم : واقعا باید نگرانت می شدم ؟..آخه برای چی ؟یک طوفان بود دیگه ..ببینم نکنه  توهم شوهرت تو یک روز بارونی از دست دادی  ؟

با تعجب پرسید : چی میگی دیوونه ؟

گفتم : هیچی ولش کن شوخی کردم ..چه خبر ؟ گفت : عععه این چه حرفی بود زدی بدم  اومد...برزو ؟

نکنه  تو فکر می کنی من قبلا شوهر داشتم ؟

گفتم : نه بابا خدا مرگم ..بده ..چه حرفا خواهر ..

شوخی کردم بابا شوخی سرت نمیشه ؟


❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_دوم -بخش پنجم




گفت امشب یک مهمونی داریم اینبار میای دیگه  ؟؟

خونه ی پریسا اینا در واقع تولدشه ..ولی خیلی ام معلوم نیست برای چی مهمونی گرفته ...

اون جون میده برای مهمونی گرفتن و به هر بهانه ای این کارو می کنه ..

گفتم : تو برو خودت می دونی,, من نمی تونم شب دیر برم خونه, مامانم دعوا م می کنه ...

گفت : لوس نشو برزو بیا دیگه,, شوخی رو بزار کنار خودم میام دنبالت ..به همشون گفتم من امشب با دوست پسرم میام ....

این بار باید بیای ,,زوره ..

گفتم: واقعا من نمی تونم مامانمو تنها بزارم ..

با تعجب گفت : عههه حالم بهم خورد اینقدر مامانم مامانم کردی ... تو واقعا در گیر مادرتی .. خیلی پیره ؟

گفتم : نه جوونه ولی تو خونه تنهاست چرا  تنهاش بزارم برم خوش بگذرونم ؟

پرسید : مامانت مخالفت می کنه تو بخوای بری جایی ؟

گفتم : تو اونو نمیشناسی خانم تر از اون حرفاست که به من بگه نرو .. ولی خودم دلم نمی خواد ..

گفت :تو رو خدا همین امشب ..فقط یکبار,, می خواهی من بیام اجازه ت رو بگیرم کوچولو؟ ...

گفتم : برای اینکه بهت ثابت بشه الان بهش زنگ بزن اجازه بگیر .... بزن .. جدی میگم ..بهش بگو اجازه بدین برزو بیاد تولد ..ببین بهت چی میگه .. دهنش تا اونجا که می تونست باز کرد و

گفت : وووای ...واقعا میشه ؟زنگ بزنم ؟ ..به خدا می زنم ها ,,

برای فان هم که شده این کارو می کنم ..

گفتم بکن ..الان سر کاره ,,ولی جواب میده .. همین طور که که با سرعت رانندگی می کرد گوشی شو بر داشت و گفت : بگو ...بگو شماره ی مامان جونت رو ...

گفتم بده به من برات بگیرم ...

چند تا زنگ خورد مامان گوشی رو جواب داد ..

آیدا گفت : سلام خانم رادمهر من آیدا هستم .. دوست برزو ببخشید مزاحم شدم می خواستم  .. مامان دستپاچه شد و پرسید: برای برزو اتفاقی افتاده ؟ حالش خوبه ؟

گفت : نترسین ..بله خوبه الان سُرو مُرو گنده  کنار من نشسته ..

می خواستم ازتون اجازه بگیرم امشب با من بیاد تولد ..

مامان گفت : یعنی چی دخترم؟ نمی فهمم  اگر اونجا نشسته خوب از خودش بپرس اختیارش دست خودشه نازنین,,

اون  داره باهات شوخی می کنه ..شما باور نکن ,,  میشه با برزو حرف بزنم ؟

یکم شل شد و به من چپ چپ نگاه کرد و  گفت : بله حتما از من خدا حافظ مرسی که اجازه دادین ..و گوشی رو داد به من ..

گفتم سلام مامانم ..ببخشید مزاحمت شدیم ..

گفت : قربونت برم اینقدر شیطونی نکن ..قلبم داشت میومد تو دهنم فکر کردم کاریت شده ..

دختر مردم رو سر کار نزار ..مادر حواست رو بده به درس ....

گفتم چشم عزیزم ..فعلا ...


❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_دوم -بخش ششم





به آیدا گفتم : حالا چی میگی ؟ دیدی حالا ؟مادر منو دیدی ؟

گفت : خیلیییی مامان نازی داری چه صدای گرمی داشت چه کیفی داره برای اینکه مادر شوهر آدم باشه ...

گفتم : نکنه برام نقشه کشیدی ؟

گفت : اگر کشیده باشم چی میشه ؟ پسر به این خوبی و سر براهی ..

مامان جون شم خیلی دوست داره ..پسر گل مامانه ...

گفتم:  ولی من قصد ازداوج ندارم می خوام ادامه ی تحصیل بدم ....

بلند خندید و گفت : تو ما دخترا رو نمیشناسی اگر بخوایم کاری رو بکنیم کسی نمی تونه جلوی ما رو بگیره ...

منم نمی خوام ازدواج کنم مگه خُلم ..

آیدا همکلاس من بود ..ولی خیلی وقت بود  که تو دانشگاه هر کجا میرفتم دنبالم میومد..و همه ما رو با هم میشناختن اگر یک وقت نبود می پرسیدن پس آیدا کو ؟  ..

واقعا در حد دوستی .. ولی  اون روز کلا از من جدا نشد ..

حتی وقتی با دوستام بودم اونم همراهم بود و به شوخی می گفت بهش دستبند زدم ببرمش تولد ...

اما تنها دلیل اینکه من نمیرفتم به مهمونی ها و پارتی ها مامانم نبود ..

من نه لباس درست و حسابی داشتم نه پولی که خرج دخترا بکنم ..

ماشینم که نداشتم ..خیلی هم آقا منش بودم و دلم می خواست هر کجا که میرم بهترین باشم پس ترجیح می دادم تو خونه بمونم ... و وانمود می کردم اصلا برام مهم نیست .. و خودمو پشت شوخی هام پنهون می کردم ....

دوستام همه ماشین داشتن ..و من هر روز با یکی میرفتم خونه ..و همه اونا هم دلشون می خواست با من دوست باشن .....

روزی نبود که یکی از من نپرسه چرا ماشین نمی خری ؟

نمی تونستم بگم که تازه داداش بزرگ من تونسته با قرض و قسط یک 206 بخره ..که چقدر همه ی ما برای اون خوشحال بودیم و قربونی کردیم که چشم نخوریم ...

در حالیکه آیدا با اون سن کمش یک هیوندای زیر پاش بود ...



❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_سوم -بخش اول





نمی دونم پدرش چیکاره بود ولی از سر و وضعش پیدا بود که خیلی از اون مایه دار هان ..

هر وقت اسم شغل پدرش در میون میومد طفره می رفت و نمی گفت ..

اما پول توی نسل ما یعنی همه چیز ....و از اونجایی که من شکل آدم پولدارا بودم پس زنده بلا ,,مرده بلا خودمو بین اون بچه پولدارا نگه می داشتم ..

جواب سئوال های اونا رو با شوخی و ظنز می دادم ..و کسی واقعا نمی دونست من در چه شرایطی هستم  ....

البته شرایط  بدی هم نبود ..وقتی تو خونه بودم همه چیز عالی به نظرم میومد ..خونه داشتیم اسباب زندگی خوبی داشتیم ...

برادرام مهربون بودن و همسر های خوبی داشتن ..

مژگان و شیرین با هم خواهر بودن و دختر ِ ،  دختر عمه ی مامانم محسوب می شدن و هر دو دخترای خوب و مهربونی بودن ..

رستم پنج سال ازمن بزرگ تر بود از بچگی از مژگان خوشش میومد برای همین بدون اینکه به کسی چیزی بگه از همون دوران دانشجویی می خواست رو پای خودش بایسته  با یکی از دوستانش رفت تو شرکتی که برای شهرداری کار می کرد مشغول شد ..و همون جا موندگار شد و با اینکه به نظر مامان زود بود ازدواج کنه این کارو کرد و مژگان رو گرفت ....

پشت سرش سهراب از شیرین خوشش اومد و خلاصه دوتا برادر با دوتا خواهر با هم  ازدواج کردن ..

ولی اون زمان سهراب بیکار بود و شیرین یکسال تو عقد بود و بیشتر خونه ی ما زندگی می کرد ..

این بود که سهراب رفت تو بوتیک دایی مجید برای کمک به اون ولی یواش یواش که به کار وارد شد دایی همه ی کارای بوتیک رو به اون  سپرد و چند بارم برای آوردن جنس فرستادش ترکیه و دبی ..

❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_سوم -بخش دوم






و اینطوری مامان برای اونم عروسی گرفت ..

ولی چون هیچ کدوم خونه نداشتن پس نمی تونستن وضع مالی آنچنانی داشته باشن ..

در حالیکه هر دو پول خوبی در میاوردن ..  بیشتر شب ها ی تعطیل همه میومدن  خونه ی ما یا خونه ی مامان بزرگ  دور هم جمع می شدیم .. و با وجود دایی مجید فکر نکنم تو هیچ تولدی یا هیچ پارتی بیشتر از این به آدم خوش بگذره ..و از همه مهمتر این بود که مادرم رو با دنیا عوض نمی کردم  ...

ولی خوب دیگه چشم و هم چشمی بین جوون ها نمی گذاشت من راحت از کنار این اختلاف طبقاتی رد بشم .....

تصمیم داشتم تا جایی که می تونم خودمو تو جامعه بالا بکشم ....

تو دانشگاه خیلی ها مثل من بودن ..ولی از ظاهرشون پیدا بود و کسی از اونا توقع نداشت ....

ولی من حتی وقتی راستشو هم می گفتم که پول ندارم ماشین بخرم به من می خندیدن و حرفم رو به شوخی می گرفتن ..شاید آیدا هم برای همین دنبال من افتاده بود هر شب به من زنگ می زد و از هر دری صحبت می کرد از اینکه یک هفته تو دبی چیکار کرده ..از استانبول چی آورده تو فرودگاه تایلند براش چه اتفاقی افتاده می گفت و من در واقع فقط شنونده بودم و حرفی برای گفتن نداشتم ....

اون روز شوخی آیدا که می گفت به برزو دستبد زدم تا شب ببرمش تولد ..افتاد سر زبون بچه ها و  این شوخی بالا گرفت و دیگه ولم نکردن و مجبور شدم قبول کنم و قول بدم  ...

آیدا گفت خودم امروز می برمت خونه تون خودمم میام دنبالت با هم میری مهمونی پریسا ,,

بهت اعتماد ندارم خلاصه امروز اسیر منی ...

البته من همچین آدم شلی هم نبودم برای همین تا اون زمان هیچ وقت زیر بار نرفته بودم ولی حس می کردم خودمم بدم نمیاد اون روز با بچه ها برم و یکم خوش بگذرونم ..آیدا منو تا سر کوچه ی خونه مون رسوند,, تو راه فکر می کردم .. حتما باید کادو بخرم ..لباس چی بپوشم ؟ نه ولش کن نرم بهتره ..

این طوری آبروم میره ....



❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_سوم -بخش سوم





سر کوچه به آیدا گفتم نگه دار من همین جا پیاده میشم تو کوچه نرو دور زدنش سخته  ..

پرسید  : چنده ؟ با تعجب نگاهش کردم وگفتم ده میلیون ..

گفت لوس نشو شماره ی پلاک خونه تونو میگم  اگر مثل اون دفعه منو قال بزاری ,,میام در خونه تون و با زور می برمت ..

گفتم : تو نمی تونی منو به زور جایی ببری اینو تو گوشت فرو کن دیگم به من نگو چیکار کنم چیکار نکنم ..من پریسا رو نمیشناسم بیام چیکار؟چی بگم اونجا  ؟

گفت : وا؟؟ چرا مثل عقب مونده ها حرف می زنی تو با من میای ..هرکس می تونه دوست خودشو ببره ..

بگو تولدت مبارک ,,چی می خوای بگی ؟..

گفتم :آره وارد میشم میگم پریسا کیه ؟اومدم تولدت باهات آشنا بشم ؟

گفت : خیلی بی مزه ای ..ببینم الان داری شوخی می کنی یا جدی میگی ؟

گفتم : شوخی کردم یک کاریش می کنم کادو چی ؟

گفت : من می خرم تو نمی خواد چیزی بگیری با هم میریم دیگه ...

ساعت هفت و نیم میام ,, از خونه که راه افتادم بهت زنگ می زنم ,,,باااای  .....پیاده شدم و درو زدم بهم و فقط گفتم ,,باشه ..و اونم یک گاز محکم  داد و رفت ..

فورا گوشی مو در آوردم و به سهراب زنگ زدم ..

پرسیدم : داداش کجایی ؟ اونم با دستپاچگی پرسید تو کجایی چی شده ؟

گفتم ای بابا چرا شما ها مهره ی هولین چیزی نشده به هرکس زنگ می زنیم می ترسه یک اتفاقی افتاده باشه .....

هیچی تولد یکی از بچه های دانشگاه است اون کت و شلوار آبی ات رو می خوام میشه قرض بدی ؟

گفت : آره ..چشم ,,رو چشمم آخه تو هیچوقت این موقع به من زنگ نمی زدی .. ترسیدم ... شلوارش برات کوتاه نیست؟

قد تو بلند تره ها ,,

گفتم : ولش کن فکر می کنن مُده ..

گفت : باشه خودم کارم تموم شد برات میارم کی می خوای بری ساعت شش خوبه ؟..

گفتم :نه بابا چرا تو ؟بده تاکسی برام میاره دیگه ..پیرهنشم بزار ..

گفت : باشه شاید خودم اومدم به مامان یک سر زدم اصلا اگر شیرین آمادگی داشت میام که اونم تنها نباشه تا تو بر گردی ....

گوشی رو گذاشتم تو جیبم و با خودم گفتم دیدی دوتا مشکل به همین سادگی حل شد ..کلید انداختم و رفتم تو از در حال که وارد شدم دیدم مامان مهمون داره مثل اینکه اومده بودن لباس شون رو تحویل بگیرن ..

فریده خانم با دخترش بود ..

گفتم سلام ..فریده خانم.

گفت : به به سلام آقا برزو حالت چطوره ..

گفتم از لطف شما خوبم ..

مامان به دخترش  گفت : نسترن جون پسرم برزو ..,,

نسترن جون با صدای نازک و ملیحی گفت : خوشبختم حالتون خوبه ؟

منم که شیطنت تو ذاتم بود صدامو لطیف کردم طوری که اونا متوجه نشن من دارم ادای نسترن رو در میام ، گفتم : خیلی ممنونم شما چطورین ؟ ولی مامان متوجه شد و شلوغش کرد و گفت تو برو ناهارتو بخور حتما گرسنه ای ...با همون صدا گفتم ببخشید مزاحم نمیشم ...


❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_سوم -بخش چهارم





من قبلا نسترن رو دیده بودم ولی اون منو ندیده بود ..

چند بار از لای در و یک بارم از پنجره ی اتاقم وقتی اون تو حیاط داشت با مامان خدا حافظی می کرد از دور دیده بودمش ...

چند سال پیش وقتی مامان یک تغییراتی تو خونه می داد آشپز خونه رو اوپن کرد .. ..

برای همین اونا منو می دیدن ..رفتم سر قابلمه و برای خودم غذا کشیدم گذاشتم روی میز و یک ظرف ماست گذاشتم پهلوش و دستهامو شستم و نشستم ..


نگاه کردم دیدم که زیر چشمی نسترن منو میپاد  ....

گرسنه بودم و شروع کردم به خوردن ..که شنیدم فریده خانم دخترش دارن خدا حافظی می کنن....

و بعد بلند گفت : آقا برزو خدا حافظ ..

دهنم پر بود با زحمت قورتش دادم و بلند شدم و تا کمر خودمو خم کردم و گفتم : به سلامت خوش اومدین ..

تا درو بستن یک قاشق دیگه گذاشتم تو دهنم و گفتم مامان چیکار کردی چقدر خوشمزه شده .... عجب دختر خوشگلی داره فریده جون ؟

گفت : خیلی دلت می خواد آبروی منی ببری ؟..

شما پسر به این عاقلی و مهربونی چی شد که فکر کردی می تونی دختر مردم رو  دست بندازی ؟

گفتم واییییی مامان ,, ببخشید تو رو خدا . خسته بودم ..خیلی با ناز حرف زد دل منم خواست مثل اون بشم ..

حالا یک مصیبت پیش اومده ..به آیدا اجازه دادی منو ببره تولد دیگه ول نمی کنه ..به نظرتون برم یا نه ؟

گفت : مگه اختیارت دست خودت نیست ؟ برای چی اون تو رو ببره ؟

گفتم : آره ولی دلم زیاد نمی خواد برم ..اما دوستام  ول کن نبودن خیلی اصرار کردن  ...شما چی میگی ؟ برم ؟

همین طور که بساط خیاطی شو جمع می کرد گفت : البته تصمیم با خودته ولی عزیز دلم, خودت می دونی که من با این جور روابط موافق نیستم ..

حالا شاید بگی من مال نسل قبلم ..ولی من تو زمانی بزرگ شدم که این بگیر و ببند ها نبود .. آزاد بودیم مهمونی میرفتیم ..کارایی که شما ها ازش محروم بودین به راحتی انجامش می دادیم ..

ولی پاک و بدون حاشیه ..فقط ازت می خوام مرز رو بشناسی ..می دونی که مرز کجاست ؟

من اگر در اون زمان هم از این مهمونی ها بود  نمی رفتم ....

گفتم : کدوم مهمونی ها ؟ شما از کجا می دونین چه جور مهمونیه ؟

گفت : از همون جا که دوست شما با اون لحن نا مناسب به من زنگ زد ...مادرا بوی درد سر روبرای بچه شون از صد فرسخ اونطرف تر حس می کنن ,,من دوست ندارم ,,ولی انتخاب با توست ....

وای هنوز نماز نخوندم ...وضو گرفت و جا نمازشو پهن کرد ..و به نماز ایستاد ..بشقابم رو جمع کردم و رفتم روی مبل ولو شدم تا نمازش تموم بشه ...


❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_سوم -بخش پنجم





عاشق اون حالت روحانی و صورت ماهش بودم که  وقتی با خدا راز و نیاز می کرد  ..

نمی دونم یک حس امنیت به من دست می داد یک احساس زیبا و آرام بخش ....سلام که داد تسبیح بر داشت ,,

گفتم : مامان ؟ می خوای نرم ؟ به خدا خیلی اصرار کردن و گرنه نمی رفتم ....همین طور که الله و اکبر می گفت و تسبیح رو می چرخوند .. سرشو به علامت نه تکون داد ..

بعد..تسیح رو دور مهر گذاشت و  گفت : عزیزم وقتی من میگم مراقب باش دلیل این نیست که برای تو تعیین کنم چیکار کنی .. این زندگی توست منم باید خطر ها رو بهت نشون بدم .. حالا دیگه خودت می دونی,, ..

گفتم آخه شما تنهاین ..

گفت : دیشب نخوابیدم ..یک چیزی می خورم و می خوابم فقط یادت نره کلید با خودت ببری منو بیدار نکنی خیلی خسته ام ...

صدای زنگ در اومد ...و من درو باز کردم ,, سهراب با شیرین  اومده بودن ..

مامان گفت وای حالا باید شام درست کنم ..تو گفتی بیان ؟

گفتم نه ولی بی تقصیرم نیستم ...

زود یک دوش گرفتم و سر و صورتم رو صفا دادم ... کت و شلوار سهراب رو پوشیدم واقعا برام کوتاه بود ..

از اتاق اومدم بیرون و به طرز مسخره ای ایستادم و گفتم : کاش بالماسکه بود من الان آماده بودم ...

مامان گفت در بیار برات بلندش کنم ..به سهراب نگاه کردم گفت : چرا به من نگاه می کنی بده بلندش کنه دیگه ...

گفتم آخه شلوار توست ناراحت نمیشی ؟

گفت برو بابا حوصله داری دوباره کوتاه ش می کنیم .....

یک مرتبه یادم افتاد که کفش مناسبی برای مهمونی ندارم .. نگاهی به کفش سهراب کردم یکم برای من بزرگ بود ....

یک طوری که شیرین نشنوه گفتم داداش کفش ,, اونم همین طور یواش گفت مال منو بپوش شاید اندازات بشه چرا نگفتی کفش عروسیم  رو  برات بیارم  ...

یک واکس به کفش زدم و همونو پوشیدم به هر حال از کفشی که هر روز میرفتم دانشگاه بهتر بود  ...


سال 85 بود من بیست و یک سال داشتم .... سال دوم دانشگاه بودم و کامپیوتر می خوندم .... و زندگی من همین بود .. مامانم ..برادرامو و زن برادر هام و حالا پسر دوماهه ی رستم کیان ..اونا رو دوست داشتم و بیشتر از هر چیزی ترجیح می دادم وقتم رو با اونا بگذرونم ....

البته از دوران دبیرستان با دوست های پسرم همه جا میرفتیم ولی همین کارای ساده ای که پسرا می کنن ...چون طوری تربیت شده بودم که هر کجا میرفتم صورت مامانم که وجدان منم شده بود همراهم بود ...

❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_سوم -بخش ششم





اون روز آیدا سر ساعت اومد دنبال من و رفتیم به اون تولد ..

یک خونه ی چهار طبقه تو خیابون شریعتی ..در بزرگ آهنی باز شد ..

سمت راست حیاط یک راهی بود که به شش تا پله ی بلند ختم می شد بقیه ی حیاط باغچه کاری و آبنما بود ...

وارد یک راهرو شدیم ..یک خانم پیر شاید هفتاد سال داشت با شلوارک و تاپ که یک ژاکت هم روی شونه هاش انداخته بود و یک سیگار لای انگشتش بود..و ناخن های لاک زده ی بلندی داشت ,,

با یک خانم میان سال که لباس خواب به تن داشت و تمام بدنش از زیر اون پیدا بود حرف می زدن ..

من از خجالت رومو برگردوندم ...و از کنار اونا رد شدیم ..

آیدا سلام کرد ..اون خانم پیر با دقت نگاهی کرد و گفت : آیدایی ؟

گفت : بله سودی جون ...روشو بر گردوند و به حرفش با اون خانم ادامه داد ...

ما چهار طبقه از پله ها رفتیم بالا ..از آیدا پرسیدم خانمه رو میشناختی ؟

گفت : آره سودی جون بود ..مادر بزرگ پریسا .. اون خانم هم مامانش بود ...ولی با من زیاد خوب نیست .. منم بهش سلام نکردم ...

گفتم چه رابطه های جالبی ,, چه مادر بزرگ جالبتری ,, مگه اونا تولد نمیان ..

گفت : واااا؟ برزو ؟ اونا بیان چیکار ...

گفتم : واااا؟ آیدا ؟ خوب بیان تولد دخترشون ..

گفت: گمشو شوخی می کنی ....

راستش یکم گیج شدم  ...به یک حال  کوچیک وارد شدیم  پرسیدم تو مطمئنی اینجاست ؟مثل اینکه خبری نیست مامانشم خبر نداشت به خدا آیدا بیا برگردیم ..چون با لباس خواب اومده بود بیرون ؟

گفت : بیا بریم  صد بار تا حالا اومدم ..و زنگ زد ..یک مرتبه در باز شد وصدای وحشتناک موزیکی که با صدای خیلی بلند نواخته می شد و رقص نور و یک عده که اون وسط بالا و پایین می پریدن به من فهموند که اشتباه نیومدیم و اینجا تولده  ..

دیگه از اون به بعد نمی شد فهمید کی چی میگه ..ولی اینو فهمیدم کسی که درو باز کرد خود پریسا بود ...

بیشتر از پنجاه نفر توی یک دود غلیظ می رقصیدن ..

انواع  مشروبات الکلی  ..مواد,, هر چیزی که فکرشو بکنی به راحتی در دسترس بود   ....در گوش آیدا گفتم نگیرنمون ؟

گفت : عمراً صدا از اینجا بیرون نمیره ....پنجره ها سه جداره ..درا قفل مرکزی دارن ..پایین مامور داره با زنگ خطر ..خیالت راحت ....

گفتم :اینجا ایرانه ؟ باور کردنی نیست ..ببین پسر ,,دخترا رو چی پوشیدن ؟

وایییی ,,عجب جایی منو آوردی ,, ....

آیدا زد تو پهلوی منو گفت : چشمت رو درویش کن فقط باید منو نگاه کنی ..گفتم چه توقع های بیجا داری ؟ چرا مثل عقب مونده ها رفتار می کنی ؟

اگر می خواستی تو رو نگاه کنم برای چی منو آوردی اینجا ؟ چند تا از دوستای دانشگاهی اومدن جلو و خوشحال شده بودن که من بالاخره تو مهمونی های اونا شرکت کردم ...و می خواستن به من مشروب بدن ..

با همون لحن شوخی و خنده گفتم مامانم دعوا می  کنه ....و از زیرش در رفتم ..همین طور که  اطراف نگاه می کردم ..چشمم افتاد به پیراهنی که مامانم دوخته بود ..من اون پیراهن رو بارها و بار ها روی مانکن مامان دیده بودم و برای من قابل حدس بود که اون دختر با اینکه پشتش به من بود و داشت با کسی حرف می زد .. باید نسترن باشه  .


❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_چهارم -بخش اول







بی اختیار  مراقب بودم ببینم چیکار می کنه ..

آیدا اصرار می کرد منو ببره برقصم ..با لحن تندی گفتم : دیگه به من نگو چیکار کنم من رقص بلد نیستم ولم کن ..

گفت : خیلی خوب حالا چرا ناراحت میشی ؟ و رفت ..

از دور می دیدم که نسترن هم مثل من بالا تکلیف مونده ..

رفت یک گوشه نشست ..دوتا دختر دیگه ام پیشش بودن ..

مدتی گذشت دیدم نسترن از جاش بلند نمیشه مثل بقیه برقصه ....

هوای اون خونه برای من خیلی سنگین شده بود و احساس می کردم نمی تونم نفس بکشم ....

محیط اونجا رو هم دوست نداشتم ...قصد کردم یواشکی بزنم بیرون ..

ولی یک حسی به من گفت که نسترن هم الان مثل منه .....

از پشت سرش رفتم و خم شدم و گفتم : می خوای فرار کنیم ؟

برگشت ..با تعجب منو نگاه کرد مدتی همین طور موندو پرسید : اشتباه نمی کنم ؟ آقا برزو ؟ شما اینجا چیکار می کنین ؟...

دوباره پرسیدم ..فرار کنیم ؟ کمی به اطراف نگاه کرد و گفت : برای چی ؟

گفتم من دارم میرم اگر میای بیا بریم ...یک فکری کرد و گفت : خوب ,, نمی دونم ...آره  بدم نمیاد....

بریم ..بلند شد و رفت از یکی از اتاق ها کت شو بر داشت و اومد و بازوی منو گرفت و برگشت نگاهی به دوستاش کرد و دستشو تکون داد و گفت بای ,بای ....

با هم رفتیم بطرف در ..

صدای آیدا رو شنیدم که از دور منو صدا کرد درو باز کردیم و از خونه خارج شدیم ....آیدا خودشو رسوند و  ..

صدا زد برزو ..کجا میری ؟ در بسته شد بهم نگاه کردیم و زدیم زیر خنده ..و همین طور که بلند ..

بلند می خندیدم با سرعت از پله ها رفتیم پایین باز آیدا داد زد برگرد برزو نرو .....

ولی ما پشت سرمون رو هم نگاه نکردیم و از خونه خارج شدیم  ..

گفتم : صبر کن الان تاکسی می گیرم ..

گفت من ماشین دارم ..یکم پایین تر پارک کردم ..

زیر لب گفتم ..خاک بر سرت کنن برزو این یک وجب بچه هم ماشین داره  ؟ و دنبالش رفتم و سوار شدیم و با هم راه افتادیم ...

پرسیدم ..تو اینجا چیکار می کردی ؟ ..

گفت من باید بپرسم تو اینجا چیکار می کردی ؟ چون پریسا دختر دایی منه ...دعوت داشتم ..

گفتم : واقعا ؟ این پریسا با همه یک رابطه ای داره دیگه دارم بهش مشکوک میشم ....خوب من و پریسا ,,یعنی دوست ..دوست , دوستمه ... دیدی چقدر بهم نزدیکیم ....

خنده ی قشنگ و بلندی کرد و پرسید: پس خودت پریسا رو نمیشناسی ؟

گفتم :نه با آیدا اومدم ..

گفت : آیدا ؟ آهان همونی که باباش از اون گردن کلفت های شهره و به کسی بروز نمیده؟ می دونی دخترِ کیه؟

گفتم نه هیچوقت ازش نپرسیدم ..

گفت : ..ولی  پریسا می دونه و به منم گفته ولی قسم داده به کسی نگم ..می دونی خانواداش خیلی مذهبی هستن ؟

گفتم :نههههههه واقعا بهش نمیاد......


❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_چهارم -بخش دوم





تلفنم مرتب زنگ می خورد آیدا بود و من ترجیح می دادم جوابشو ندم  ..

پرسید: آیدا ست زنگ می زنه ؟  چرا جواب نمیدی ؟ دوست دخترته؟ ..

گوشی رو گذاشتم روی سایلت و گفتم :من دختر ندارم که دوست داشته باشه ...

خندید و گفت :..با آیدا دوستی ؟

گفتم: تو دانشگاه  همکلاسی هستیم ..خوب آره دوستم هستیم  ...

ولی دوست دخترم نیست چون من دختر ندارم ...

گفت : فکر کنم صد تا سئوال بپرسم یکی شو درست جواب نمیدی ..

وقتی تو خونه تون ادای منو در آوردی فهمیدم که اخلاقت چطوریه ...

گفتم :وای خواهر ناراحت نشدی که ..باور کن منظور خاصی نداشتم معذرت می خوام ..فکر نمی کردم متوجه شده باشی ..

فریده خانم چی اونم فهمید ؟...

گفت نمی دونم ..حرفی که نزد یعنی مهم هم نبود ...

می دونی تو مهمونی دختره در مورد تو چی گفت ؟

گفتم : در مورد من ؟ بگو ببینم .....

گفت :  یکشون به من گفت اون طرفو نگاه نکن  یکی با کت  و شلوار آبی اومده فکر کنم دفعه ی اولش این جور جاها میاد حیرون و سرگردونه  .. ولی مرتیکه خیلی خوشگل کثافت ...

گفتم: الان تو داری تلافی می کنی که ادای تو رو در آوردم ؟ تو این مهمونی ها شما ها از هم اینطوری تعریف می کنین ؟با صدای بلند خندید و گفت: تو چقدر با نمکی نه بابا تلافی چیه منظورم این بود که نگاهت کردم ولی نشناختمت ..

دخترا این طورین دیگه  ... خیلی با ظهر فرق کرده بودی برای اینکه لج اون دخترا در بیارم با تو اومدم بیرون ..

همشون از تو خوششون اومده بود .اگر نه نمی خواستم بیام می ترسم پریسا ناراحت بشه ...

ولی وقتی دیدن من با تو راه افتادم شوکه شدن حتی تصورم نمی کنن که من با تو قبلا آشنا بودم  ...

الان از حسودی دق می کنن ....برسونمت خونه خودتون ؟

گفتم : نه هر کجا نگه داری پیاده میشم خودم میرم ...

اونا رو که دق دادی بسه دیگه زحمت رو کم می کنم ...

چند تا گاز محکم به ماشین دادو گفت : اونقدر ما به ماهرو جون   زحمت میدیم ..حالا یکشبم عزیز دوردونه ایشون رو میرسونیم چی میشه مگه ؟ ..

گفتم : از کجا می دونی عزیز دور دونه ماهرو جونم ؟ ..

گفت به حرف هاشون دقت نکردی ... فقط میگه بروز این کار کرد برزو اون کا رو کرد ...

همه ی کارات هم به نظرش خوب و درسته .... تو برای ماهرو خانم بهترین پسر دنیایی ...


❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_چهارم -بخش سوم






گفتم تو چی برای مامانت بهترین دختر دنیا نیستی ؟

گفت : گاهی آره و گاهی نه ..

گفتم ولی اون ,,گاهی نه ها رو,, مامانت به کسی نمیگه تو می دونی و خودش منم همین طور ,, گاهی نه رو,,  فقط من می دونم و ماهرو خانم ...

نسترن منو جلوی در خونه پیاده کرد وقبل از اینکه من بتونم ازش تشکر کنم  گفت شب بخیر و گاز داد و رفت ..

زیر لب گفتم اشکالی نداره ما از قبل با هم آشنا بودیم ... دختره طفلک امروز با هم آشنا شدیم میگه از قبل ....

کلید انداختم رفتم تو دیدم همه تو خونه ی ما جمع شدن .. رستم و مژگان ,, دایی ,, سهراب و شیرین  دور هم شام می خوردن از دیدن من تعجب کردن با اونا دست دادم و روبوسی کردم و ..گفتم به ..به چشم منو دور دیدین صفا سیتی راه انداختین؟ ...

مامان با تعجب پرسید ..چی شد ؟ چرا برگشتی ؟

گفتم : من اینطوریم دیگه با آیدا میرم با نسترن  بر می گردم باورت میشه مامان با دختر فریده خانم اومدم ؟

رستم گفت : آرزو بحر جوانان عیب نیست چطوری داداشم ؟ ...

گفتم : آرزو نبود نسترن بود  ..

مژگان که از شوخی های من خیلی خوشش میومد با صدای بلند خندید ..

پرسیدم : ..کو اون فسقلی ..

گفت : سلام آقا برزو ..خوبین  ..کیان خوابه ..دیر اومدی عمو جونش ... مامان یک بشقاب برای من گذاشت و گفت : چی شد راستی؟چرا برگشتی؟ ..

گفتم : بکش برام تا من این کت و شلوار عاریه ای رو در بیارم که امشب تابلو شدم مثل اینکه دخترا مسخره ام کردن ..

مامان گفت: پرسیدم چی شد بر گشتی ؟

گفتم : همون که از صد فرسخی تشخیص دادین ,, همون شد  ...

لباس که عوض کردم کت و شلوار رو تا کردم و گذاشتم روی مبل و گفتم شیرین خانم دستت درد نکنه اینا رو با خودت ببر ....و نشستم سر سفره ..

سهراب پرسید  : به خاطر کت و شلوار مشکلی پیش اومد ؟

گفتم نه بابا تقصیر ماهرو خانمه ..خودشم نباشه وجدانشو دنبال من می فرسته .. ولی به خدا با نسترن اومدم خونه ...

مامان گفت درست حرف بزن ببینم راست میگی یا داری شوخی می کنی ؟ با نسترن اومدی؟ کجا بود مگه  ؟

گفتم :آره از لباسی که شما براش دوخته بودی شناختمش .. انگار اونم اونجا وصله ی نا جور بود با اینکه تولد دختر دایی اون بود ..با هم از اونجا فرار کردیم ..

رستم گفت : داداشم ول کن این دخترا رو,, بچسب به درس و دانشگاهت ..راستش من می ترسم یکی از اونا گیرت بندازه و بدبختت کنه .. برزو جان اونا به ما نمی خورن ..

گفتم : ای ماهرو خانم دهن لق چی گفتی به داداشم نگران من شده  ؟ چهار تا دوست دختر که دیگه نگرانی نداره ..هموشون پول دارن,, باهاشون حرف می زنم .. هر چها ر تا رو می گیرم .. به شرط اینکه یکی برام خونه بخره .. یکی ماشین,, یکی ویلا ..یکی هم حساب سپرده برام باز کنه که کار نکنم منم قول میدم شوهر خوبی برای هر چهار تا باشم و فرقی بین شون نزارم همه می خندیدن و از شوخی من لذت می بردن جز مامان که گفت: برزو جان خواهش می کنم از این حرفا نزن .. شوخیش هم خوشایند نیست پسرم .. در شان شما نیست از این حرفا بزنی ...


❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_چهارم -بخش سوم






گفتم تو چی برای مامانت بهترین دختر دنیا نیستی ؟

گفت : گاهی آره و گاهی نه ..

گفتم ولی اون ,,گاهی نه ها رو,, مامانت به کسی نمیگه تو می دونی و خودش منم همین طور ,, گاهی نه رو,,  فقط من می دونم و ماهرو خانم ...

نسترن منو جلوی در خونه پیاده کرد وقبل از اینکه من بتونم ازش تشکر کنم  گفت شب بخیر و گاز داد و رفت ..

زیر لب گفتم اشکالی نداره ما از قبل با هم آشنا بودیم ... دختره طفلک امروز با هم آشنا شدیم میگه از قبل ....

کلید انداختم رفتم تو دیدم همه تو خونه ی ما جمع شدن .. رستم و مژگان ,, دایی ,, سهراب و شیرین  دور هم شام می خوردن از دیدن من تعجب کردن با اونا دست دادم و روبوسی کردم و ..گفتم به ..به چشم منو دور دیدین صفا سیتی راه انداختین؟ ...

مامان با تعجب پرسید ..چی شد ؟ چرا برگشتی ؟

گفتم : من اینطوریم دیگه با آیدا میرم با نسترن  بر می گردم باورت میشه مامان با دختر فریده خانم اومدم ؟

رستم گفت : آرزو بحر جوانان عیب نیست چطوری داداشم ؟ ...

گفتم : آرزو نبود نسترن بود  ..

مژگان که از شوخی های من خیلی خوشش میومد با صدای بلند خندید ..

پرسیدم : ..کو اون فسقلی ..

گفت : سلام آقا برزو ..خوبین  ..کیان خوابه ..دیر اومدی عمو جونش ... مامان یک بشقاب برای من گذاشت و گفت : چی شد راستی؟چرا برگشتی؟ ..

گفتم : بکش برام تا من این کت و شلوار عاریه ای رو در بیارم که امشب تابلو شدم مثل اینکه دخترا مسخره ام کردن ..

مامان گفت: پرسیدم چی شد بر گشتی ؟

گفتم : همون که از صد فرسخی تشخیص دادین ,, همون شد  ...

لباس که عوض کردم کت و شلوار رو تا کردم و گذاشتم روی مبل و گفتم شیرین خانم دستت درد نکنه اینا رو با خودت ببر ....و نشستم سر سفره ..

سهراب پرسید  : به خاطر کت و شلوار مشکلی پیش اومد ؟

گفتم نه بابا تقصیر ماهرو خانمه ..خودشم نباشه وجدانشو دنبال من می فرسته .. ولی به خدا با نسترن اومدم خونه ...

مامان گفت درست حرف بزن ببینم راست میگی یا داری شوخی می کنی ؟ با نسترن اومدی؟ کجا بود مگه  ؟

گفتم :آره از لباسی که شما براش دوخته بودی شناختمش .. انگار اونم اونجا وصله ی نا جور بود با اینکه تولد دختر دایی اون بود ..با هم از اونجا فرار کردیم ..

رستم گفت : داداشم ول کن این دخترا رو,, بچسب به درس و دانشگاهت ..راستش من می ترسم یکی از اونا گیرت بندازه و بدبختت کنه .. برزو جان اونا به ما نمی خورن ..

گفتم : ای ماهرو خانم دهن لق چی گفتی به داداشم نگران من شده  ؟ چهار تا دوست دختر که دیگه نگرانی نداره ..هموشون پول دارن,, باهاشون حرف می زنم .. هر چها ر تا رو می گیرم .. به شرط اینکه یکی برام خونه بخره .. یکی ماشین,, یکی ویلا ..یکی هم حساب سپرده برام باز کنه که کار نکنم منم قول میدم شوهر خوبی برای هر چهار تا باشم و فرقی بین شون نزارم همه می خندیدن و از شوخی من لذت می بردن جز مامان که گفت: برزو جان خواهش می کنم از این حرفا نزن .. شوخیش هم خوشایند نیست پسرم .. در شان شما نیست از این حرفا بزنی ...



❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤

داستان #یکی_مثل_تو🌺

#قسمت_چهارم -بخش پنجم





فردا جمعه بود و من دلم می خواست بیشتر بخوابم ولی باز از صدای چرخ خیاطی مامان بیدار شدم ...

خونه ی ما تو یکی از کوچه های خیابون کارگر بود .. خیلی قدیمی نبود ..از در که وارد حیاط می شدیم  کنار دیوار یاس بنفشی خود نمایی می کرد  که شاخه های اون تا روی در کشیده شده بود .. و از در کوچه بطرف بیرون آویزون بود ... که موقع گل دادنش  از بوی دل انگیز گلهای اون آدم مست می شد ..و تو اون زمان ما سه تا برادر هر وقت از کنارش رد می شدیم  با یک مشت گل برای جانماز مامان میومدیم تو خونه .. چون اون به ما گفته بود که بابا ت به خاطر  من این خونه رو سال پنجاه ونه خریده  و تو همون سال هم با مامان ازدواج کردن  و این یاس نشونه ی عشق اونا بود  و اینطور که مامان می گفت بابا همیشه این کارو می کرده ..

و ما سه تا که سعی می کردیم محبت های مادرمون رو قدر دان باشیم .. به جای پدر برای جانماز ش گل میچیدیم ...

خونه ی ما دوتا خواب داشت یکی رو به حیاط و یکی کنار آشپز خونه   ,,  از وقتی آشپز خونه رو اوپن کرده بودیم اونجا هم  افتاده بود سر سالن بزرگی که همه چیز اون خونه بود ....

اتاق من که قبلا مال هر سه تا برادر بود حالا همون طور برای من مونده بود اما اتاق مامان کوچکتر بود و چون زمانی با پدرم اونجا زندگی کرده بود همونجا خیاطی می کرد و همون جا می خوابید   ..

پس فقط یک دیوار حائل دو اتاق بود هر وقت اون با چرخ کار می کرد صداش تو اتاق من میومد ،  مخصوصا اگر سرم روی بالش بود بیشتر صدا اذیتم می کرد ....

اما نه من و نه برادرم هام هیچوقت به مامان این حرف رو نزدیم که نکنه معذب بشه ...چون اخلاقش رو می دونستیم ..

اون روزم من با صدای چرخ خیاطی بیدار شدم ..

یکم تو رختخواب خودمو جا بجا کردم دلم نمی خواست از جام بلند بشم هنوز خوابم میومد  .. چشمم افتاد به گوشی تلفنم ..

زنگ می خورد ..یادم رفته بود که صدای زنگ اونو بستم ..

بازم آیدا بود ...تا گفتم بله ..داد زد خیلی خودتو گرفتی؟

چه خبره برای چی جواب نمیدی ؟

گفتم آیدا ؟ تو خواب نداری ؟ روز جمعه ول کن بابا خواب بودم ..

گفت : آخ ببخشید ..می خوای بعدا زنگ بزنم ؟ گفتم نه بیدار شدم بگو ..لحنش عوض شد و با صدای نازکی گفت : از دست من ناراحتی ؟

بلند شدم نشستم روی تخت و گفتم ..نه ,, تو حالت خوبه ؟

کله ی صبح چه اتفاقی افتاده که من از دست تو ناراحت باشم ..

گفت : به خدا دیشب تا صبح نخوابیدم ..همش به تو فکر می کردم ..

گفتم : خوب کاری کردی ..حالا برو بخواب ,,کار نداری ؟

گفت: عههه خیلی بی احساس و بی عاطفه ای ...

گفتم : آیدا جون من هنوز صورتم رو نشُستم میشه رحم کنی؟

آنتراکت بدی  قطع کن خودم زنگ می زنم ...

❤ من نی نی ندارم، نوار بالا 👆 تاریخ تولد خودمه ❤
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز