داستان #یکی_مثل_تو🌺
#قسمت_دوم -بخش پنجم
گفت امشب یک مهمونی داریم اینبار میای دیگه ؟؟
خونه ی پریسا اینا در واقع تولدشه ..ولی خیلی ام معلوم نیست برای چی مهمونی گرفته ...
اون جون میده برای مهمونی گرفتن و به هر بهانه ای این کارو می کنه ..
گفتم : تو برو خودت می دونی,, من نمی تونم شب دیر برم خونه, مامانم دعوا م می کنه ...
گفت : لوس نشو برزو بیا دیگه,, شوخی رو بزار کنار خودم میام دنبالت ..به همشون گفتم من امشب با دوست پسرم میام ....
این بار باید بیای ,,زوره ..
گفتم: واقعا من نمی تونم مامانمو تنها بزارم ..
با تعجب گفت : عههه حالم بهم خورد اینقدر مامانم مامانم کردی ... تو واقعا در گیر مادرتی .. خیلی پیره ؟
گفتم : نه جوونه ولی تو خونه تنهاست چرا تنهاش بزارم برم خوش بگذرونم ؟
پرسید : مامانت مخالفت می کنه تو بخوای بری جایی ؟
گفتم : تو اونو نمیشناسی خانم تر از اون حرفاست که به من بگه نرو .. ولی خودم دلم نمی خواد ..
گفت :تو رو خدا همین امشب ..فقط یکبار,, می خواهی من بیام اجازه ت رو بگیرم کوچولو؟ ...
گفتم : برای اینکه بهت ثابت بشه الان بهش زنگ بزن اجازه بگیر .... بزن .. جدی میگم ..بهش بگو اجازه بدین برزو بیاد تولد ..ببین بهت چی میگه .. دهنش تا اونجا که می تونست باز کرد و
گفت : وووای ...واقعا میشه ؟زنگ بزنم ؟ ..به خدا می زنم ها ,,
برای فان هم که شده این کارو می کنم ..
گفتم بکن ..الان سر کاره ,,ولی جواب میده .. همین طور که که با سرعت رانندگی می کرد گوشی شو بر داشت و گفت : بگو ...بگو شماره ی مامان جونت رو ...
گفتم بده به من برات بگیرم ...
چند تا زنگ خورد مامان گوشی رو جواب داد ..
آیدا گفت : سلام خانم رادمهر من آیدا هستم .. دوست برزو ببخشید مزاحم شدم می خواستم .. مامان دستپاچه شد و پرسید: برای برزو اتفاقی افتاده ؟ حالش خوبه ؟
گفت : نترسین ..بله خوبه الان سُرو مُرو گنده کنار من نشسته ..
می خواستم ازتون اجازه بگیرم امشب با من بیاد تولد ..
مامان گفت : یعنی چی دخترم؟ نمی فهمم اگر اونجا نشسته خوب از خودش بپرس اختیارش دست خودشه نازنین,,
اون داره باهات شوخی می کنه ..شما باور نکن ,, میشه با برزو حرف بزنم ؟
یکم شل شد و به من چپ چپ نگاه کرد و گفت : بله حتما از من خدا حافظ مرسی که اجازه دادین ..و گوشی رو داد به من ..
گفتم سلام مامانم ..ببخشید مزاحمت شدیم ..
گفت : قربونت برم اینقدر شیطونی نکن ..قلبم داشت میومد تو دهنم فکر کردم کاریت شده ..
دختر مردم رو سر کار نزار ..مادر حواست رو بده به درس ....
گفتم چشم عزیزم ..فعلا ...