ی قصه از زندگی واقعی ی شخصی به نام بهار خوندم
بهار ی آدمی بود که سمت هرکاری رفته بود شکست خورده بود مایه ننگ کل فامیل و خانواده بود یکی بچش درس نمیخوند به تمسخر میگفتن توام میخوای مثل بهار بشی
فامیلاش ارتباط هاشون و باهاش قطع کرده بودن پدر مادر بهار ازش امضا کتبی گرفته بودن بشینه درسشو بخونه ی مدرکی بگیره تا شاید کار براش جور بشه ولی بهار رفت سمت ی شغلی کسیم نمیدونست خانواده هم جایی نگفته بودن چون فکر میکردن باز شکست میخوره ولی بعدش بهار خانومه رستوران خودش و خرید ی خونه تو بالاشهر گرفت و همه فامیل هی به دیدنش میومدن تا از بهار چیز یاد بگیرن
گفتم شاید ی نور امیدی براتون باشه