سریع میگم چون باید برم دیگه
من کلاس چهارم دبستان بودم با یکی دعوام شد بهم گفت برو با این دماغ کوفتت....
من سالیان سال جلوی آینه از زشت بودن بینیم ناراحت بودم و خجالت میکشیدم و به عمل کردنش فکر میکردم...همه میگفتن دیونه ای ولی من مصر بودم تاو هجده سالم شد و یه مردی اومد تو زندگیم که عاشقم بود...که الان همسرمه اون بهم اعتماد به نفس داد و من کم کم خودم رو پذیرفتم...همونی که بودمو...وقتی خودم رو دوست داشتم دیگه چشمام باز شد و دیدم دماغم از اولم همین بوده!!!و جالبه که اون کسی که منو تحقیر کرده بود چهرش یادمه که دماغ خودش اصلا وب نبود....تو اون لحظه دعوا اون به من فحشی رو داده بود که بقیه به خودش داده بودن
اینو گفتم که بگم خیلی از تصورات ما راجع به خودمون به حرف غیر واقعی مردم برمیگرده و سالها ممکنه مارو آزار بده
بیشتر منظورم به موئه میگم هرکی تحقیرمون کرد دلیل نمیشه درست بگه...شاید کمبودای خودشو داره عنوان میکنه...شاید کمبود داره و تحقیر میکنه...
وقتی شروع کردم به دوست داشتن خودم حتی از قبل هم بهتر شد...
عکسام الان واقعا بهتر از قبله و این انرژی منفی که سالیانی بهش دادم انگار روش تاثیر گذاشته بود و کمی ورم کرده بود...
متاسفم برای تمام سالهایی که جلوی آینه غصه خوردم...