ema يچيزي بگم بخندي
من موهام فره
يبار ظهر خواب بودم
موهامم باز بود
هي همش حس ميكردم صداي ويززززويززززز مياد دره گوشم
آقا هي پاميشدم بالا سرمو نگاه ميكردم هيچي نبود باز دوباره وييييييززززز وييييييييززز
يهو ديدم يه مگسه بخت برگششششششششته رفته تو موهام گير كرده
باور كن دوتا پنجه ي دستاشو با چشماي گريون توهم گره كرده بود التماس ميكرد كه غلط كردم درم بيار خخخخخ