اعصابم خورده فکرهای تومغزم نمیذارن بخوابم
شوهرم بهم خیانت میکرد خواهرش شوهرش واسطه شدن خواهرش دراومد گفت هر اتفاقی افتاد منوشوهرمودرجریان بذارعجولانه تصمیم نگیرشوهرشم گفت زنم ناراحتی قلبی داره ب من بگو جلو خودش
یه مشکل پیش اومد خواهره زنگ زد دیگه ب شوهرم زنگ نزن
خواهربزرگه زنگ زد منوبست ب فحش منم بی تقصیر فقط ب حرف خودشون گوش داده بودم انقدرگریه کردم خیرنبینن تاروزی ک زنده ام نمیبخشمشون
الان تولد خواهرکوچیکه اس همه بااینکه از ماجراخبردارن میگن پیام بده تبریک بگو خیلی بهتون محبت کردن
اماازرفتارشون انقدرناراحتم ک دیگه نمیخوام صداشون بشنوم واگذارشون کردم ب خدا