ما دخترهای غمگین شانزده ساله ای بودیم که فکر میکردیم اگر میشد رنگ موهایمان را روشن کنیم ، تکلیفمان هم روشن می شد. ما ، با ماتیک های قایمکی و کابوس های یواشکی و آرزوهای دزدکی . ما و کارت پستال هایِ « سوختم خاکسترم را باد برد ، بهترین دوستم مرا از یاد برد».. ما و شعرهای دوران مدرسه ، اولین دست نوشته هایی که توی دفتر ِ کوچک یادداشت می نوشتیم و مشاور دیوانه به خیال اینکه این یک نامه برای پسر مردم است از ما می دزدید .ما ، که تمام عمر ترسیدیم دختر بدی باشیم . ترسیدیم مقنعه هایمان چانه دار نباشد و چشم سفید باشیم . ما که توی کتاب هایمان فروغ نداشتیم ، چون فروغ میان بازوان یک مرد گناه کرده بود ، ما فقط یادگرفتیم مثل کبری تصمیم های خوب بگیریم ، و آن مرد ؛ هر که می خواهد باشد . مهم این است که داس دارد…
باید پرستار بگیرید مادرتون که گناه نکردند یک عمر از شما مراقب کردند الان هم بچتونو
خیلیا جدیدا این کارو میکنن بیشتر خانمهایی که شاغلن بچه شون پیش پدر بزرگ و مادر بزرگ میمونه. من خیلیا رو میشناسم .اینهمه خانم شاغل بچه شون کجا نگه میدارن؟ حالا یه سریا پرستار میگیرن یه سریا مهد بیشتریا پیش خونواده شون نگه میدارن.