سلام صبح بخیر
پست شما برام مفید بود چون مثل یک پازل تکه های ذهنم رو به هم متصل کرد...
از اولش تموم اینا نقشه بود... اینکه هرکاری کردن تامن جدا نشم
و مبادا دست و پا گیرشون بشم
چون میدونستن امیر بیخیال من نمیشه و اونطوری دو نفر وبال گردنشون میشه!
بابا همش میگه داداشت خیلی با استعداد هستش و اونجا براش رشد داره ، خواهرت هم که تو درس همیشه اول بوده و اونجا میترکونه، مامانت هم حالش بهتر میشه ازاین جو فاصله داشته باشه، منم که کارم اونجا میگیره و خب دیگه چی ازاین بهتر؟
ببین حتی یک درصد، یک پشیز درصد به من فکر نمیکنن!
خب ببخشید نامرد ها شما که دارین میرین ، اون مغازه رو نفروشین اصلا به من اجاره بدین! بخدا حاضرم قسط شو بدم
این بهترین شرایط برای من بود که ازاین جهنم خلاص بشم، امیر میگه میتونم انتقالی بگیرم بریم مشهد، تو در مغازه باش منم به کارم میرسم ، چندماه تو اون سوئیت هستیم تا بتونیم نزدیک مغازه یه جایی رو اجاره کنم...
این شرایط برای من رویایی هستش!
من از بعد از شرط بابا به این نتیجه رسیدم که بچسبم به امیر ، هرچی که هست نشون داده رهام نمیکنه... نامرد نیست، رفیق نیمه راه نیست
وقتی من معده درد داشتم و از درد زمین رو چنگ میزدم بابایی که پولش از پارو بالا میره نگفت پاشو بریم دکتر، بازم امیر پول قرض کرد و منو برد.
دستش خیلی خیلی تنگ تر از بابامه ولی تو مریضی هام اون اول از همه دست تو جیب کرده .
وقتی دندون هام نیاز به جراحی داشت و نزدیک یک ماه به 5 وعده غذا نمیخوردم بابا نگفت بیا این پولو بگیر برو درست کن امیر بعدا بهم برگردونه! عین یه همخونه بی تفاوت برخورد کرد !
باز هم امیر به دادم رسید...
الان که فکر میکنم میبینم من در حقش کوتاهی کردم این مدت در حقش ظلم کردم بخاطر من خیلی عذاب کشید و بهم ثابت کرد موندنی زندگی منه ، بهم ثابت کرد برای موندن من خونه و ماشین ارزشی نداره براش ولی من کور بودم و ندیدم، کر بودم و نشنیدم و این مدت همش عذابش دادم و اوقات مونو تلخ کردم.
پشیمونم از وقت گذاشتن برای انسان هایی که هیچوقت من رو نخواستن ، از مهر طلب بودن برای کسانی که هیچوقت اهمیتی براشون نداشتم.