هواي خانه چه دلگير مي شود گاهي
ازاين زمانه دلم سير ميشود گاهي
عقاب تيز پر دشت هاي استقلال
اسير پنجه تقديرمي شود گاهي
نگاه مردم بيگانه در دل غربت
به چشم خسته من تير مي شود گاهي
نبر ز موي سفيدم گمان به عمر دراز
جوان ز حادثه اي پير مي شود گاهي
بگير دست مرا آشناي درد بگير
مگو چنين و چنان دير مي شود گاهي
بسوي خود مرا مي کشد چه خون و چه خاک
محبت است که زنجير مي شود گاهي